گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای ناوک بلای ترا سینه ها هدفدر یتیم عشق ترا جان ما صدف
تافت بر جان و دلم انوار عشقای هزاران جان و دل ایثار عشق
میبرد قد تو از سرو خرامان رونقپیش روی تو ندارد مه تابان رونق
عزیزان وفاپیشه مبارکباد این منزلکه می افزاید از نورش صفای جان اهل دل
ای غمزه ات کشیده خدنگی بکین دلترک کمانکش تو گرفته کمین دل
ز حد گذشت فراق تو ای فرشته خصالبیا و تشنه دلان را بده زلال وصال
ای که با سوز غم عشق تو می سازد دلتا بکی ز آتش سردای تو بگذارد دل
مر مغی را گفت مردی کای فلانهین مسلمان شو بباش از مؤمنان
چون تیره گشت روزم بی آن چراغ محفلبگذار تا بسوزم چون شمع ز آتش دل
گر من سر از نشیمن دنیا برآورمگرد از قمار طارم اعلی برآورم
تا من خیال عارض تو نقش بسته امنقش هوا ز لوح دل خویش شسته ام
ما که در بادیه عشق تو سرگردانیمکعبه کوی ترا قبله دلها دانیم
من آن آشفته مستم که آنساعت که برخیزمز سوز جان پر آتش قیامتها برانگیزم
دل بیچاره ام گم شد به کوی یار می جویمدل گم گشته خود را از آن دلدار می جویم
منم که با تو زمانی وصال می بینمبه جای وصل همانا خیال می بینم
بویی ز گلستان تو ما چون بشنیدیماز خود برمیدیم و بدانسوی دویدیم
قفل در ما بستی و پندار تو دیدیمبا خویش مشو بسته که ما جمله کلیدیم
ای گشته مست عشقت روز الست جانممستی جان بماند روزی که من نمانم
حاش لله ایش شاء الله کانحاکم آمد در مکان و لامکان
رضا دادم بعشق او اگر غارت کند جانمکه جان صد چو من بادا فدای عشق جانانم
وقت آنست که ما جانب میخانه شویمچون پری ساقی ما شد همه دیوانه شویم
من آشفته و شیدا چو تمنای تو دارماز سر خویش گذشتم سر سودای تو دارم
دو دیده بر سر راه امید می دارمکه کی بود که رسد قاصدی ز دلدارم
چو قدر دلبر و آداب عشق ما دانیمبیا که روی تو بینیم و جان برافشانیم