گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
من کیستم که طالب دیدار او شومیا چیست نقد من که خریدار او شوم
روزی که من بداغ غمت از جهان رومبد مهرم ار ز کوی تو سوی جنان روم
ای شهریار حسن ترا تا شناختیماعلام عشق بر سر عالم فراختیم
تو پادشاه و من از بندگان درگاهمبغیر تو ز تو چیز دگر نمی خواهم
در راه شهرستان جان از عشق شه رهبر کنموز خاک پای عاشقان بر فرق سر افسر کنم
گفت مؤمن بشنو ای جبری خطابآن خود گفتی نک آوردم جواب
ساقی بزم خاص شه آمد که خماری کنمدر دور این ساقی چرا دعوی هشیاری کنم
گرد زمین و آسمان من سال ها گردیده امروشن مبادا چشم من چون تو مهی گر دیده ام
ز روی لطف اگر ای مه شبی آیی به مهمانمسر و جان گرامی را بخاک پایت افشانم
ما سر بر آستان در یار می نهیمپا در حریم کعبه احرار می نهیم
ای از فروغ روی تو روشن سرای چشموی خاک آستان درت توتیای چشم
وقتی نظر بطلعت منظور داشتمبا آن پری فراغتی از حور داشتم
بی تو چون طره تو حال مشوش دارمهمچو زلف تو وطن بر سر آتش دارم
گرچه از دست غمت حال پریشان دارمنکنم ترک غم عشق تو تا جان دارم
در نامه حدیث دل درویش نویسمیا قصه سوز جگر خویش نویسم
تا به سودای تو از راه دراز آمده ایمناز می کن که به صد گونه نیاز آمده ایم
درک وجدانی به جای حس بودهر دو در یک جدول ای عم می رود
ما ای صنم هوای تو از سر گرفته ایمچون شمع ز آتش دل خود درگرفته ایم
من که بر جان و دل از درد تو داغی دارمبا سر کوی تو از روضه فراغی دارم
شکیبم از رخ جانان نمی شود چکنمجدا شدن ز تو ای جان نمی شود چکنم
ما بار تن ز کوی وصال تو می بریموز بهر توشه عشق جمال تو میبریم
نبودم یکنفس طاقت که چشم از یار بربندمکنون در خواب اگر بینم خیال دوست خورسندم
یاری که ز جان دوسترش داشته بودموندر دل و جان تخم غمش کاشته بودم
ما جگرسوختگان با غم دلدار خوشیمسینه مجروح ولی با الم یار خوشیم