گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گر برود هزار جان با غم عشق او خوشممن که بعشق زنده ام منت جان چرا کشم
سرگشته در این بادیه تا چند بپوییمای کعبه مقصود ترا از که بجوییم
بیا بیا که من اندر جهان ترا دارمجفا مکن که بجان بنده وفا دارم
گفت دزدی شحنه را کای پادشاهآنچ کردم بود آن حکم اله
شبی اگر بکشد درد آرزوی توامنسیم صبح دهد زندگی ببوی توام
با درد غم عشق تو درمان نشناسمآشفته یارم سر و سامان نشناسم
تا خاک صفت معتکف آن سر کویمبی دردم اگر روضه فردوس بجویم
در ره عشق تو با درد و الم ساخته ایمسینه سوخته را مجمر غم ساخته ایم
گذشت عمر و خلاص از محن نمییابمدوای درد دل ممتحن نمییابم
دو چشم کز هوس روی دوست تر داریماگر ز گریه شود چشمه دوستتر داریم
چمن شکفته و گلها ببار می بینمولیک بی رخ او گل چو خار می بینم
مراد خاطر خود در جهان نمی یابمدوای درد دل ناتوان نمی یابم
الا ای طایر سدره نشیمنچرا کردی در این کاشانه مسکن
ای دل از وحشت سرای دار گیتی کن کرانبال همت باز کن بر پر بر اوج لامکان
آن یکی می رفت بالای درختمی فشاند آن میوه را دزدانه سخت
ماه من چون آگهی از ناله شب های منرحمتی کن بر دل بیچاره شیدای من
ای سر کویت بلای روضه رضوان مندرد روح افزای عشقت راحت و درمان من
از باده دوشینت بس بیخبریم ای جانوز شکر شیرینت در شور و شریم ای جان
با کس حدیث عشق تو گفتن نمی تواندریست در عشق که سفتن نمی توان
نتوان لعل فرح بخش ترا جان گفتنکانچه آید بدهان پیش تو نتوان گفتن
بازم به نازی شاد کن ای نازنین دلدار منمرهم ز زخم عشق نه بر سینه افکار من
اگر چه شد دل ریشم ز دست هجر تو خوننشد خیال وصال تو از سرم بیرون
دور از رخ تو زیستن ای جان نمیتواناز جان توان گذشت وز جانان نمیتوان
ای رخت آرام جان عاشقانوی قدت سرو روان عاشقان