گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
پس آنگاه کمبوجیه شاه شدولیعهد شه بود و برگاه شد
بسی شادمان گشت کامبوجیاز فتح برادر که در آسیا
بفرمود لشکر بباید کشیدسوی مصر تا فتح آید پدید
وز آن پس بفرمود کامبوجیادلیران و سر کردگان را بپا
رفت درویشی ز شهر طالقانبهر صیت بوالحسین خارقان
سوی پارس شد عازم شهر خویشکه شاید بماند بایین و کیش
چو کامبوجیه این خبر را شنیدیکی نعره زار از دل کشید
وزان پس ز سر کردگان هفت تنبشاهی نمودند خود انجمن
چو یک چند روزی فراغت نمودشنید آنکه در مصر شورش فزود
چو شد جمله ی کار آراستهبهشتی بشد مصر پر خواسته
بسوی سکاها بشد لشکرشکز آن قوم قدری گران بد سرش
سحر گاه برخاست بانگ خروستبیره زنان ساز کردند کوس
یکی نامه بهر سپهبد نوشتبسی آفرین کرد کای خوش سرشت
از آن روی شهزاده مهر آفرینبه دل گفت فرمانده را آفرین
منم داریوشی که آهورمزدبمن داد شاهنشهی اجر و مزد
اشکش از دیده بجست و گفت اوبا همه آن شاه شیرین نام کو
سه سالی چو بگذشت از عیش و نوشبفرمود آنگه شه داریوش
شهنشه بیامد بکاخ بهارابا افسرانی که بد نامدار
شهنشه بفرمود فرزند منخشایار پور خردمند من
چو خورشید تیغ از میان برکشیدشب تیره گشت از جهان ناپدید
بگشت اندرین نیز گردان سپهرچو از خوشه خورشید بنمود چهر
چو خورشید بنمود بالای خویشنشست از بر تند بالای خویش
سپهبد بشد تیز و برگشت شاهسوی کاخ با رستم و با سپاه
پس آگاهی آمد بنزد فرودکه شد روی خورشید تابان کبود