گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از میدان مداومت به میدان خطرت زاید و خطرت دل را چنانست که نفس تن را و لحظت چشم را خطرت سه است خطرت بغفلت و خطرت بیقظت و خطرت بصوت اما خطرت غفلت را در آن سه محنت است وقت را زیان و دل را پوشش و شیطانرا طمع اما خطرت یقظت را در آن سه برکتست هوا را نقصان و دشمن را درد و وقت را بخت و اما خطرت صوفت را در آن سه تحفه است مشغول شدن علم و پیوستن با حقیقت و نگریستن بحق و آنان که برون این خطرة اند همه در خطرند
از میدان خطرت میدان همت زاید است قولعه تعالی قد یعلم ما انتم علیه همت خواستست از دل بقیمت دل همتهای عالم سه است یکی همت در دنیا و آن بوی قطعیست منبع علم مرد آنو غایت امید وی آن و قطب آسیا بسعی وی آن نعوذ بالله و اما همت در عقبی آن برق نجاتست در دست مرد عنان آن و بر دل وی عنوان آن و بر روزگار وی نشان آن و اما همت بحق آن بشارت فوزست مرد را بیک نیاز از همه نیازها بی نیاز کند و بیک بند از همه بندها آزاد کند و بیک در از همه درها مقیم کند همت کسی قیمت ویست و آن بهمت از ازل نشان ویست و بر ابد مهرویست
همان صاحب سخن پیر کهن سالچنین آگاه کرد از صورت حال
از میدان همت میدان رعایت زاید قوله تعالی فما رعوها حق رعایتها رعایت براستا کردنست و کوشیدن رعایت اهل حق سه چیزست همت را و وقت را و سر را رعایت همت آنست که یقین را باظن بدل نکنی و اهام را در وسواس نیامیزی و فراست از تمیز جدا کنی و رعایت وقت آنست که از علایق ننگ داری و خویش را از اسباب دریغ داری و هر نفسی بحق بند کنی و رعایت سر آنست که خویشتن را بدست امانی ندهی و در زرق خویش میانجی نه پیچی و از حق طرفة العینی بخود باز نیآیی
از میدان رعایت میدان سکینه زاید قوله تعالی هوالذی انزل السکینة فی قلوب المؤمنین سکینه آرامش است که حق بفرستد بر دل دوستان خویش آزادی آن دلها را و سکینه دل در سه جایست در توحید و در خدمت و در یقین اما سکینه توحید را در دل سه علمست ترس است از روز ناآزموده و شناخت خداوند نا اندر یافت و دوست داشتن وی نادیده و اما سکینه در خدمت سه عمل کرد در دل داد بسنت کرد تا باندک توانگر گشت و بر اهل اعتماد کرد تا از وسواس آزاد گشت و سکینه در یقین سه عمل کرد در دل بتقسیم قسام رضا داد تا از احتیال برآسود و ضر و نفع از یک جای دید تا از حذر فارغ گشت و وکیل به پسندید تا از علایق رها شد
از میدان سکینه میدان طمذنینت زاید قوله تعالی یا ایتها النفس المطمینه و طمأنینت آرامش است با انس و آن سه قسم است طمانینت بر نقد و طمانینت بر امید و طمأنینتست بر مهر اما طمأنینت بر نقد سه است از غافلان بملک و از غافلان بملک و از عاقلان بتجربه و از مخلصان بضمان و طمأنینت بر امید سه است مزد است مکنسب بدل آرمیده و مزد است منتظر بدل آرمیده و مزد است منقطع بدل آرامیده اما طمانینت را بر مهر سه نشانست مشغول بودن بکار وی از کار خود و بیاد وی از یاد خود و بمهر وی از مهر خود
از میدان طمانینت میدان مراقبت زاید قوله تعالی لا یفترون مراقبت به کوشیدنست و آن سه چیزست مراقبت خدمت و مراقبت وقت و مراقبت سر اما مراقبت خدمت بسه چیز توان یافت بزرگ آمدن فرمان و بدانستن سنت و شناختن ریا و مراقبت وقت بسه چیز توان یافت بفنای شهوات و صفای خطرات وغلبه مهر و مراقبت سر بسه چیز توان یافت بگم شدن از گیتی و رها گشتن از خود و برگشتن از انس
از میدان مراقبت میدان احسان زاید احسان آنست که سید ولد آدم روح قدس را گفت در جواب وی أن تعبدالله کأنک تراه خدایرا پرستی چنانکه ویرا می بینی اولی تر خلق بیافت این میدان سه مردند یکی غرقه گشته در دریای توحید از زندگانی نومید و دیگر واله گشته در هیبت سیم غرقه گشته در وجد هوا در عزم گم شده و اسباب در جمع گم شده و تفرق در وجد گم شده و اسباب در جمع گم شده و تفرق در وجد گم شده و اسباب در جمع گم شده و تفرق در وجد گم شده از تن سمع پیدا و بس و از دل درد پیدا و بس بدل دید پنداشت که بعیان دید از تلاشی انسانیت و خمود هوا و عنای علایق برست
از میدان احسان میدان ادب زاید قوله تعالی الحافظون لحدود الله ادب بحد زیستن است و قدم باندازه نهادن و آن در سه چیزست در خدمت و درمعرفت و در معاملت اما در خدمت اجتهاد و تکلف نه و احتیاط و وسواس نه و سماجت و تهاون نه اما ادب در معاملت سه چیزست رفق و مداهنت نه و صلابت و مناقشت نه و یاد نعمت و لاف نه
از میدان ادب میدان تمکن زاید تمکن آنست که کار مرد را ملک گردد که از کوشش باز رهد قوله تعالی و لا یستخفنک الذین لا یوقنون تمکن از سه چیز باید جستن از خوی در سه جای و از تن در سه جای و از دل در سه جای اما تمکن در خوی در بیم و در خشم و در حاجت و اما در تن در سه جای در بیماری و در غریبی و در درویشی و از دل در سه جای و در تمییز و در همت
از میدان تمکن میدان حرمت زاید قوله تعالی ما لکم ترجون لله وقار حرمت آزرم داشتنست آن سه قسم است احترام خدمت را و احترام ذکر را و احترام سر را احترام خدمت را سه نشانست عین آنرا در دین شکوه داری و بهدایت آن از مولی شادی کنی و نفس خود را در آن بتقصیر متهم کنی و معیوب بینی اما احترام ذکر را سه نشانست سخن هزل را در ذکر حق نیامیزی و در غیبت دل مولی را یاد نکنی و بی وی خود را خوانی وی را خود باشی اما احترام سر را سه نشانست اگر می ترسی مهر نبری و اگر امید داری خود حق نه بینی و اگر گستاخی کنی تعظیم نگاه داری
از میدان حرمت میدان غیرت زاید غیرت رشکست بر چیزی که غیر آن بجای آن چیز نیست و آن سه چیزست عمرست و دلاست و وقت است اما عمر دوکانست و خرد پیرایه و دین مایه و مؤمن بازرگان و هرچه از عمر گذشت تاوانست یا درمان و آن نفس که در آنیم یا تحفه است یا داغ و آنچه از عمر مانده است یا زهرست یا تریاق و دل خزینه مردست و شیطان دشمن و مراقبت قفل آن و مؤمن محتاج هر چه از نفس می کاهد در دل می افزاید و هرچه در دنیا می زاید از قیمت می کاهد و هرچه در دعوی می افزاید از مایه می کاهد وقت مرد ساعت غیبت مردست از خود هر آنکه آنرا بر مرد بپوشاند یا ببرد دشمن ترست ویرا از قاتل وی و هرکه آنرا بر وی تقویت کند بر وی گرامی ترست از زاینده وی وقت بر خداوند وقت گرامی ترست از دو جهان وی
از میدان غیرت میدان جمع زاید قوله تعالی ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون جمع از پراکندگی سه چیز برستن است برستن دلست و نیت و وقت ناپراکندگی دلرا سه نشانست نا بایستن افزونی و وحشت از خلق و ملامت از زندگانی و نشان ناپراکندگی نیت سه چیزست شیرینی خدمت و آرزومندی بعلم و موافق افتادن قصد و نشان ناپراکندگی در وقت سه چیزست حلاوت مناجات و تولد حکمت و صحت فراست
نکیسا بر طریقی کان صنم خواستفرو گفت این غزل در پرده راست
از میدان جمع میدان انقطاع زاید قوله تعالی انی مهاجر الی ربی انقطاع از غیر حق بریدن است و با حق بودنست منقطعان با حق سه مردانند یکی بعذر و دیگر بجهد سیم بکل منقطع بعذر را سه نشانست نفس مرده و دل زنده و زبان گشاده و منقطع بجهد را سه نشانست تن در سعی و زبان در ذکر و عمر در جهد و منقطع بکل را سه نشانست با خلق عادیت و با خود بیگانه و از تعلق آسوده
از میدان انقطاع میدان صدق زاید قوله تعالی رجال صدقوا ما عاهدهم الله صدق راستیست و صدق را سه درجه است اول درجه ظاهر و باطن و غیب اما آنچه ظاهرست سه چیزست در دین صلابت و در خدمت سنت و در معاملت حسنت و آنچه باطنست سه چیزست آنچه گویی کنی و آنچه نمایی داری و از آنچه که آواز دهی باشی و آنچه غیب است سه چیزست آنچه خواهی یابی و آنچه نیوشی به بینی و بنزدیک وی آنچه می شمری باشی
از میدان صدق میدان صفا زاید قوله تعالی فما و هنوا لما اصابهم فی سبیل الله اهل صفا سه گروه اند یکی از آن فرشتگانند از شهوت پاک و از تهمت دور و از غفلت معصوم و دیگر گروه انبیااند صلوات الله علیهم از تراجع پاک و از زینت دور و از معاصی معصوم و دون انبیا یک گروه اند از مومنان اهل صفا و ایشان قومی اند از سلطان نفس رسته و دلها با مولی پیوسته و سرها باطلاع وی آراسته
از میدان صفا میدان حیا زاید قوله تعالی فیستحیی منکم حیا شرمست و شرم حصار دین و شرم علمیست از علمهای کرم شرم غافلان از خلقست و شرم جوانمردان از فرشتگان و شرم عارفان از حق از خلق آنکس شرم دارد که از آب روی خود بترسد و از قبول ایشان نیوشد و عظمت الله نشناسد و از فرشتگان شرم آنکس دارد که بر غیب اعتماد دارد و از گناه باک دارد و از حساب اندیشه دارد و از حق شرم آنکس دارد که دل بینا دارد و سر آشنا دارد و ضمیر از ریبت جدا دارد
از میدان حیا میدان ثقت زاید قوله تعالی فهو رب السماء والارض انه لحق ثقت بستن گذاشتنست و استواری امید و آن از سه چیز خیزد از صدق تصدیق و از حسن ظن و از صفای نظر از صدق تصدیق سه چیز زاید خوف سوزنده و رجای انگیزنده و انس نوازنده و از حسن ظن سه چیز زاید خرسندی باندک و شکیبایی در کار و همداستانی بمرگ و از صفای نظر سه چیز زاید فتوح لفظی و اشارات غیبی و حکمت لدنی
از میدان ثقت میدان ایثار زاید قوله تعالی و یؤثرون علی انفسهم و لوکان بهم خصاصة ایثار برگزیدن اولیترست بر آنچه کمینه تر بر نیکوتر ایثار در سه چیزست یکی ایثار از دنیا بر خلق که ثنا از شغل به و دعا از گنج مه و بهشت از بها برتر و دیگر ایثار از عمر بر دل که دل از زندگانی بهتر و فراغت از جوانی برتر و آشنایی از جان عزیزتر سیم ایثار از علایق بر دین که دین در فراغت بیاساید و در خلوت نیالاید و در تفکر بیفزاید
از میدان ایثار میدان تفویض زاید قوله تعالی و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد تفویض کار بخداوند باز گذاشتن است و آن در سه چیزست در دین و در قسم و در حساب خلق تفویض در دین آنست که تکلف خود در آنچه وی ساخت نیامیزی و هر چه وی برخصت فرو نهاد در آن نیاویزی و چنانکه آن میگردد با آن میسازی و تفویض در قسم آنست که بمحنت احتیال عقل خود را عذاب نکنی و ببهانه دعا با حکم معارضه نکنی و باستقصاء طلب یقین خود متهم نکنی و تفویض در حساب خلق سه چیزست اگر ایشانرا بگناهی مبتلا بینی آنرا شقاوت نشمری و بترسی و اگر بر طاعت بینی آنرا سعادت نشمری و امید داری و بظاهر محتمل ایشانرا نداری و تصدیق ایشانرا مطالب نکنی
از میدان تفویض میدان زاید قوله تعالی ما یفتح الله للناس من رحمة فلا ممسک لها فتوح نامیست آنرا که از غیب ناجسته و ناخواسته آید و آن سه قسمست یک قسم از آن فا ارادت رزق و عیش است و آنرا سه شرطست نامطلوب و نامکتسب و نامنتظر و دیگر آن علم لدنی است نا آموخته با شریعت موافق و ناشنیده با دل آشنا و ناآزموده در حکمت پسندیده سیم نشانهای غیبی از بشارت خوابهای نیکو و دعای نیکان و قبول دلها
از میدان فتوح میدان غربت زاید قوله تعالی أولوا بقیة ینهون عن الفساد اولو بقیة غربااند و آن غربا کیانند طوبی ایشانرا جمله غربا سه گروه اند اول گروه بیرون ماندگان از خان مان زندگان همانانند و مردگان شهیدانند و فردا شفیعانند و دیگر گروه مومنانند در میان منافقان زندگان مجاهدان و مردگان شهیدان و فردا شفیعان سیم گروه عارفان اند در میان غافلان بتن در زمین اند و بدل در آسمان اند و با جهان و جهانیان بیگانگانند
از میدان غربت میدان توحید زاید توحید یکتا گفتن است و یکتا دیدن و یکتا دانستن قوله تعالی فاعلم انه لا اله الا الله اما یکتا گفتن سر همه علمهاست و در همه معرفت دنیا و دین و حاجز میان دوست و دشمن شهادت علمست و اخلاص بنای آن و وفا شرط آنو گفتار توحید را و ظاهر آنرا و باطن آنرا سه وصفست اول گواهی دادن اله تعالی را بیگانگی در ذات و پاکی از جفت و فرزند و انباز و یار سسبحانه و تعالی و دیگر گواهی دادن الله را بیکتایی در صفتها که در آن بی شبه است و آن ویرا صفت است نامعقول کیف آن نامفهوم و ما محاط و نامحدود و دور از اوهام و در آن نام نه مشارک و نه مشابه سبحانه و تعالی سیم گواهی دادن است الله را بیکتایی بنامها حقیقی ازلی که نامها ویرا حقیقتست و دیگر آنرا عاریتی آفریده ویرا هم نام هست آنچه نام ویست آن نام ویرا حیقتست قدیم ازلی و سزای وی و آنچه نامهای خلقانست آفریده است محدث بسزای ایشان الله و رحمن نامهای ویست که بدان نامها کسی دیگر را نخوانند