گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از میدان لحظه میدان وقت زاید قوله تعالی جیت علی قدر یا موسی وقت آنست که جز حق در نگنجد مردان در آن وقت سه اند وقت یکی سبکست چون برق و وقت یکی پاینده است و وقت یکی غالب است آنچه چون برقست غاسلست شوینده و آنچه غالبست قاتل است کشنده اما آنچه چون برقست از فکرت زاید و آنچه پاینده است از لذت ذکر زاید و آنچه غالبست از سماع نظر زاید آنچه چون برقست دنیا فراموش کند تا ذکر آخرت روشن کند و آنچه پاینده است از آخرت مشغول کند تا حق معاین گردد و آنچه غالبست رسوم انسانیت محو کند تا جز حق جل جلاله نماند
از میدان وقت میدان نفس زاید قوله تعالی فلما افاق قال سبحانک نفس خداوند وقت آنست که از وی چیزی در چیزی در آن نیامیزد نفسهای اهل حقیقت سه است ناله تایبست و خروش واله و نعره واجد اما ناله تایب دیو راند و گنااه شوید و دل گشاید و اما خروش واله مهر دنیا شوید و اسباب سترد و خلق فراموش کند و اما نعره واجد در جان آویزد و دل تشنه کند و حجاب سوزد
از میدان نفس میدان مکاشفه زاید قوله تعالی ما کذب الفؤاد ما رأی مکاشفه دیدار دلست با حق و علامات مکاشفت سه است استغراق دل از ذکر و امتلاء سر از نظر و استبصار ضمیر به حقیقت نشان استغراق دل از ذکر سه چیزست گفتار حقیقت و وحشت از خلق والهام مناجات و نشان امتلاء سر از نظر سه چیزست مستولی گشتن بر احوال و هموار گشتن در صدق و دیده ورگشتن در شادی بزرگتر و نشان استبصار ضمیر بحقیقت سه چیزست که مرد طمأنینت و سکینت یابد و وقار فرشتگان و ثبات بادنیان
از میدان مکاشفه میدان سرور زاید قوله تعالی فبذلک فلیفرحوا هو خیر مما یجمعون جمله شادیها سه است یکی شادی حرامست و یکی شادی مکروه و یکی شادی واجب آنچه حرامست بمعصیت شاد بودنست و آن اینست که قوله تعالی لا تفرح ان الله لا یحب الفرحین انه لفرح فخور و آنچه مکروهست بدنیا شاد بودنست و ایسنت که گفت قوله تعالی و فرحوا بالحیوة الدنیا و لا تفرحوا بما اتاکم و آنچه واجبست شادیست بحق و آن آنست که گفت فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به اما شادی بحرام بدان دل می رود و پی ببرد و دوست دشمن کند و اما شادی مکروه از آن آبروی کاهد و فتنه افزاید و عمر تاوان آید و اما شادی واجب سه شادیست شادی مسلمانی که بند برگرفت و در گشاد و بار داد و دیگر شادی منتست که از عتاب آزاد کرد و از بهشت رها کرد و بحقیقت شاد کرد سیم دوستیست که مرد را انس داد بی خلق و توانگری بی گنج و عز داد بی سپاه
از میدان سرور میدان انس زاید قوله تعالی و اذا سألک عبادی فانی قریب انس آسایش است و آرام بنزدیک دوست و آن سه کس راست مرید صادق را که وعده شنود و عارف را که شان یابد و محب را که بمراد نگرد اما مرید صادق را که وعده شنود در وی سه نشان پدید آید حلاوت خدمت و بر همه جانوران شفقت و خلاص دعوت و اما عارف که نشان یابد در وی سه نشان پدید آید مؤانست مناجات و حلاوت فکرت و سیری از زندگانی و اما محب را که فرا مراد نگرد در وی سه علامت پدید آید آزادی شادی و بیقراری
از میدان انس میدان دهشت زاید دهشت در غلبه انس از خود رها شدن است و از خود جدا گشتنست دهشت آن حالست که تن صبر بر نتابد و دل بعقل نپردازد و نظر تمییز را نیابد تن آنکه صبر برندارد که از فراغت دل در ماند و هیبت میان تن و میان دل وی جدا کند و سلطان طاقت ضعیف گردد دل با عقل آناه نپردازد که روح ویرا خواند و روح وجد بوی رساند و تشنگی قوت کند و نظر آنگاه تمییز را نباید که در نور مشاهده غرق گردد و ندای لطف بوی رسد و حجاب تنسم از پیش وی برخیزد
از میدان دهشت میدان مشاهده زاید قوله تعالی او القی السمع و هو شهید مشاهده برخاستن عواقیست میان بنده و حق و طریق بدان سه چیزست یکی رسیدن میان بنده و حق و طریق بدان سه چیزست یکی رسیدن از درجه علمست بدرجه حکمت و دیگر رسیدن از درجه معرفت بدرجه حقیقت مرد از درجه علم بدرجه حکمت بسه چیز رسد باستعمال علم و تعظیم امر واتباع سنت و این مقام حکیمانست و مرد از درجه صبر بدرجه صفاوت بسه چیز رسد بترک مناقشت و ترک تدبیر و لزوم رضا و این مقام رضیانست و مرد از درجه معرفت بدرجه حقیقت بسه چیز می رسد بحرمت در خلوت و خجل از خدمت و ایثار برفاقت
از میدان مشاهده میدان معاینه زاید قوله تعالی الم تر الی ربک کیف مد الظل معنی معاینه تمام دینست و آن سه چیزست بچشم اجابت بمحبت نگریستن و بچشم حضور بحاضر نگریستن شرح اول سه چیزست ندای عذر را اجابت کرد و ندای لطف را اجابت خواست و ندای قصد را اجابت کرد و ندای لطف را اجابت خواست و ندای قصد را اجابت کرد و ندای سر را اجابت خواست و شرح حرف میانین بهدایت یگانه است شهادت یگانه داد و بمعرفت یگانه است شکر یگانه داد و برعایت یگانه است ارادت یگانه داد و شرح حرف پسین بدوری از خود نزدیکی ویرا نزدیک باش و بغیبت از خود حضور وی را حاضر باش نه از قاصدان دور است نه از طالبان گم است نه از مریدان غایب
از میدان معاینه میدان فناست قوله تعالی کل شیء هالک الا وجه له الحکم والیه ترجعون فنا نیستیست و آن نیست گشتن بسه چیزست در سه چیز نیست گشتن جستن دریافته نیت گشتن شناختن در شناخته نیست گشتن دیدن در دیده آنچه لم یکن در آنچه لم یزل چه یابد حق باقی در رسم فانی کی پیوندد سزا در ناسزا کی بندد هر چه جز از ویست در میان سه چیزست نابوده دی و گم امروز و نیست فردا پس همه نیست اند جز از وی مگر هست بوی پس همه هست ویست باران که بدریا رسید برسید و ستاره در روز ناپیدا شد در خود برسید آنکه بمولی رسید
چو رود باربد این پرده پرداختنکیسا زود چنگ خویش بنواخت
از میدان فنا میدان بقاست قوله تعالی والله خیر وابقی خداوند تعالی و بس علایق منقطع و اسباب مضمحل و رسوم باطل و حدود متلاشی و فهوم فانی و تاریخ مستحیل و اشارت متناهی و عبارت منتفی و خیر متمحی و حق یکتا بخودی خود باقیواین صد میدان همه در میدان محبت مستغرق میدان دوستی میدان محبت است قوله تعالی یحبهم و یحبونه قل ان کنتم تحبون الله اما دوستی سه مقامست اول راستی و میان مستی و آخر نیستی و الحمد لله الاول والاخر
الحمدلله الذی نور وجه حبیبه بتجلیات الجمال فتلالا منه نورا و ابصر فیه غایات الکمال ففرح به سرورا فصدره علی یده و صافاه و آدم لم یکن شییا مذکورا و لا القلم کاتبا و لااللوح مسطورا فهو مخزن کنزالوجود و مفتاح خزاین الجود و قبلة الواجد و الموجود و صاحب لواء الحمد و المقام المحمود الذی لسان مرتبته یقولوانی و ان کنت بن آدم صورة
بدان که در اثنای هر لمعه ای ازین لمعان ایمایی کرده می آید بحقیقتی منزه از تعین خواه حبش نام نه خواه عشق اذلامشاحة فی الالفاظ و اشارتی نموده می شود بکیفیت سیراو در اطوار و ادوار وسفر اودر مراتب استیداع و استقرار و ظهور او بصورت معانی و حقایق و بروز او بکسوت معشوق و عاشق و باز انطوای عاشق در معشوق عینا و انزوای معشوق در عاشق حکما و اندراج هر دو در سطوات وحدت او جمعا و هنالک اجتمع الفرق و ارتتق الفتق و استتر النور فی النور وبطن الظهور فی الظهور و نودی من وراء سرادقات العزة الا کل شییی ما خلاالله باطل و غایت العین لارسم و لااثر و برزوالله الواحد القهار
اشتقاق عاشق و معشوق از عشق است و عشق در مقر خود از تعین منزه است و در حریم عین خود از بطون و ظهور مقدس ولیکن بهر اظهار کمال از آن روی که عین ذات خود است و صفات خود خود را در آینۀ عاشقی و معشوقی بر خود عرضه کرد و حسن خود را بر نظر خود جلوه داد از روی ناظری و منظوری نام عاشقی و معشوقی پیدا آمد نعت طالبی و مطلوبی ظاهر گشت ظاهر را بباطن بنمود آوازۀ عاشقی برآمد باطن را به ظاهر بیاراست نام معشوقی آشکارا شدیک عین متفق که جز او ذره ای نبود
سلطان عشق خواست که خیمه بصحرا زند در خزاین بگشاد گنج بر عالم پاشیدشعر
عشق هر چند خود را دایم بخود می دید خواست تا در آینه نیز جمال و کمال معشوقی خود مطالعه کند نظر در آینۀ عین عاشق کرد صورت خودش در نظر آمد گفتأ انت ام انا هذا العین فیالعین
غیرت معشوق اقتضا کرد که عاشق غیر او رادوست ندارد و بغیر او محتاج نشود لاجرم خود را عین همه اشیاء کرد تا هر چه را دوست دارد و به هرچه محتاج شود او بودغیرتش غیر در جهان نگذاشت
محبوب در آینه هر لحظه رویی دیگر نماید و هر دم بصورتی دیگر برآید زیرا که صورت بحکم اختلاف آینه هر دم دیگرمی شود و آینه هر نفس بحسب اختلاف احوال دیگر می گرددقطعه
نهایت این کار آنست که محب محبوب را آینه خود بیند و خود را آینۀ اوقطعه
نکیسا چون زد این افسانه بر سازستای باربد برداشت آواز
عشق در همه ساریست ناگزیر جمله اشیاءاست و کیف تنکر العشق و مافی الوجود الاهو ولولاالحب ماظهر ماظهر فبالحب ظهر الحب سارفیه بل هو الحب کله ذات محب و عشق او محال است که مرتفع شود بلکه تعلق او نقل شود از محبوبی به محبوبیشعر
محبوب یادرآینۀ صورت روی نماید یا در آینۀ معنی یا ورای صورت و معنی اگر جمال بر نظر محب در کسوت صورت جلوه دهد محب از شهود لذت تواند یافت و از ملاحظه قوت تواند گرفت اینجا سر رأیت ربی فی احسن صورة با او گوید فاینما تولوا فثم وجه الله چه معنی دارد و معنی الله نور السموات والارض باوی در میان نهد که عاشق چرا گویدیاری دارم که جسم و جان صورت اوست
محبوب آینۀ محب است در او بچشم خود جز خود را نبیند و محب آینۀ محبوب که در او اسماء و صفات و ظهور احکام آن بیند و چون محب اسماء و صفات او را عین او یابد لاجرم گویدشعر
ظهور دایم صفت محبوب است و خفا و کمون صفت محب چون صورت محبوب در آینۀ عین محب ظاهر شود آینه بحسب حقایق خود ظاهر را حکمی بخشد چنانکه ظهور ظاهر را اسمیولدت امیاباها ان ذامن اعجبات