گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بدانکه میان صورت و آینه بهیچ وجه نه اتحاد ممکن بود نه حلولگوید آن کس در این مقام فضول
بر هر که این در حقیقت بگشاید در خلوتخانه بود نابود خود نشیند و خود را و دوست را در آینۀ یکدگر می بیند بیش سفر نکند لاهجرة بعد الفتحبیت
محبوب هفتاد هزار حجاب از نور و ظلمت بهر آن بر روی فرو گذاشت تا محب خوی فرا کند و او را پس پرده بیند تا چون دیده آشنا شودو عشق سلسلۀ شوق بجنباند بمدد عشق و قوت معشوق پرده هایکان یکان فرو گشاید پرتو سبحات جلال غیریت وهم را بسوزد و او بجای او بنشیند و همگی عاشق شود چنانکههرچه گیرد از او بدو گیرد
محب و محبوب را یک دایره فرض کن که آن را خطی بدو نیم کند بر شکل دو کمان ظاهر گردد اگر آن خط که می نماید که هست و نیست وقت منازله از میان محو شود دایره چنانکه هست یکی نماید سر قاب قوسین پیدا آیدقطعه
محب سایۀ محبوبست هر جا که رود در پی او رود مصراعسایه از نور کی جدا باشد
یک استاد از پس ظل خیال چندین صور مختلف واشکال متضاد می نماید حرکات و سکنات و احکام و تصرفات همه بحکم او و او پس پرده نهان چون پرده براندازد ترا معلوم شود که حقیقت آن صور و افعال آن صور چیستشعر
نکیسا در ترنم جادوی ساختپس آنگه این غزل در راهوی ساخت
معشوق هر لحظه از دریچۀ هر صفتی با عاشق روی دیگر نماید عین عاشق از پرتو روی او هر دم روشنایی دیگر یابد هر چند جمال بیش عرضه کند عشق غالب تر آید و هرچند عشق مستولی تر گردد جمال خوب تر نماید و بیگانگی معشوق از عاشق بیشتر شود تا عاشق از جفای معشوق در عشق گریزد و از دو گانگی در یگانگی آویزد گفته اند ظهور انوار بقدر استعداد است و فیض بقدر قابلیتگر ز خورشید بوم بی نور است
عاشق با بود نابود آرمیده بود و در خلوتخانه شهود آسوده هنوز روی معشوق ندیده که نغمۀ- کن- اورا از خواب عدم برانگیخت از سماع آن نغمه او را وجدی ظاهر گشت از آن وجد وجودی یافت ذوق آن نغمه در سرش افتاد عشق شوری در نهاد ما نهادمصراع والاذن تعشق قبل العین احیانا
عاشق را دلی است منزه از تعین که مخیم قباب عزت است و مجمع بحر غیب و شهادت و این دل را همتی است کهاگر بساغر دریا هزار باده کشد
عشق سلطنت و استغنا بمعشوق داد ومذلت و افتقار بعاشق عاشق مذلت از عزت عشق کشد نه از عزت معشوق چه بسیار بود که بنده معشوق بود یا عبادی انی اشتقت الیکم وعلی کل حال غنا صفت معشوق آمد و فقر صفت عاشق پس عاشق فقیری بود که یحتاج الی کل شیی و لایحتاج الیه شییی او بهمه اشیاء محتاج بودو هیچ چیز بدو محتاج نه اما آنکه او بهمه اشیاء محتاج بود جهت آنکه نظر محقق بر حقیقت اشیاء آمد چه در هر چه نظر کند رخ او بیند لاجرم بهمه اشیاء محتاج باشدبیت
عاشق باید بی غرض بادوست صحبت دارد خواست از میان بردارد و کار بر مراد او گذارد ترک طلب گیرد چه طلب عاشق را سد راه اوست زیرا که هر مطلوب که پس از طلب یافته شود آن بقدر حوصلۀ طالب باشد فی الجمله ترک طلب و مراد خود گیرد و هرچه در عالم واقع شود مراد خود انگارد تا آسوده و شادمان بماندبیت
شرط عاشق آنست که هرچه دوست دوست دارد او نیز دوست دارد و اگر همه بعد و فراق بود و غالبا محبوب فراق و بعد محب خواهد تا محب از جفای او پناه بعشق برد که النار سوط یسوق اهل الله الی الله اشارت بچنین چیزی تواند بود پس محب را بعد دوست می باید داشت و بفراق تن در بایدداد معنی این بیت کهارید وصاله ویرید هجری
عشق را آتشی است که چون در دل افتد هرچه در دل یابد بسوزد تا حدی که صورت معشوق را نیز از دل محو کند مجنون مگردر این سوزش بود گفتند لیلی آمد گفت من خود لیلی ام و سر بگریبان فراغت فرو برد لیلی گفت سر بر آر که منم محبوب تومصراع آخر بنگر که از که می مانی باز
طلب و جستجوی عاشق نمونۀ طلب معشوق است خود هر صفت که عاشق بدان صفت متصف شود چون حیا و شوق و فرح و ضحک بل هر صفتی که محب بر آن مجبول است باصالت صفت محبوب تواندبود در پیش محب امانت است او را در آن هیچ شرکتی نیست چه مشارکت در صفات دلیل کند بر مباینت در ذات و در چشم شهود در همه وجود بحقیقت جز یک ذات موجود نتواند بودبیت
محب خواست که بعین الیقین جمال دوست بیند عمری در این طلب سرگشته می گشت ناگاه بسمع سر او ندا آمدبیت
محب چون خواهد که مراقب محبوب باشد چارۀ او آن بود که محبوب را بهرچشمی مراقب باشد و بهرنظری ناظر چه او را در هر علمی صورتی است و در هر صورتی وجهی است و در همه اشیاء ظهور او را مراقب بود چه ظاهر همه اشیاء اوست چنانکه باطن اوست هوالظاهر و الباطن هیچ چیز نبیند که او را پیش از آن یا پس از آن یا درآن یا با آن نبیند محب اینجا بیش خلوت نتواند نشست عزلت نتواند کرد چه او را عین اشیاء بیند مقامی بر مقامی نگزیند و از هیچ چیز عزلت نتواند کرد چه غایت عزلت آن بود که در خلوتخانه نابود وجود نشیند و از جملۀ اسماء و صفات حق و خلق عزلت گزیند لیکن پس از آنکه ناظری او جویان منظوری دوست آمد و دانست که مرتبۀ معشوقی را به عاشقی او تعلق گونه ای است عزلت چگونه کند که الربوبیة بغیر العبودیة محال اینجا عاشق هم بحسابی درمی آید چه اگر عاشق کرشمۀ معشوقی را قابل نیاید تهی ماند ان للربوبیة سرا لو ظهر لبطلت الربوبیة هرچند معشوق را حسن و ملاحت به کمال است و از روی کمال هیچ در نمی یابدبیت
نکیسا چون ز شاه آتش برانگیختستای باربد آبی بر او ریخت
عاشق را طلب شهود بهر فناست از وجود دایم در عدم برای آن می زند که در حال عدم آسوده بود هم شاهد بود و هم مشهودبیت
معشوق چون خواهد که عاشق را برکشد نخست هر لباس که از هر عالمی با او همراه شده باشد از او برکشد و بدل آن خلعت صفات خودش درپوشاند پس به همه نامهای خودش بخواند و به جای خودش بنشاند اینجا باز در موقف مواقفش موقوف گرداند یا به عالمش بهر تکمیل ناقصان بازگرداند و چون به عالمش مراجعت فرماید آن رنگهای عالم که از او برکشیده بود به رنگ خود در وی پوشاند عاشق چون در کسوت خود نگرد خود را به رنگ دیگر بیند حیران بمانداین چه رنگ است بدین زیبایی
شکر و سپاس موجودی را که اعیان اشیاء را به ظهور نور خویش بنواخت که اللٰه نور السموات والارض و علم عشق در کشور عاشقی برافروخت و به معشوقی درتاخت که یحبهم و یحبونه و نقش و اثر غیر از بسیط مملکت هستی بپرداخت که لااله مع اللٰهو صلوات غیرمتناهی بر حضرت افضل الرسل و اکمل الکمل محمدالمصطفی - صلی اللٰه علیه وسلم- و اصحاب و خلفاء او باد
میل رجوع را گویند به اصل خود بی شعور و آگاهی از اصل و مقصد همچون رجوع طبیعی چون جمادات به طبایع اربعه که بی اختیار مایل اصلند و همچون رجوع عناصر به اصل خود بی اختیاریآرزو میل است به اصل خود با اندک آگاهی و علم به بعضی از اصل و مقصد
مجلس آیات و اوقات حضور را گویند با حق تعالیعشرت لذت انس است با حق تعالی و شعور و آگاهی از لذت
وصال مقام وحدت را گویند مع اللٰه در سرا و ضراکنار دریافت اسرار و دوام مراقبت را گویند