گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سخن شیخ محی ملت و دینچون نکرد این دل مرا تسکین
دیدن وگفتن و نوشتن حالهمچو علم است و قدرت و افعال
رفت یک روز ابلهی نادانپیش خواجه محمد کججان
صابی مشرک ستاره پرستکوز انعام بل اضل بتر است
باز نصرانی پلید خبیثقایل آمد به شرکت و تثلیث
اندر ایام دولت مأمونبود نسطور نام یک ملعون
به نزهت بود روزی با دل افروزسخن در داد و دانش می شد آن روز
منکر وحدتند جمله مجوستا چه گفته است گبرک منحوس
گشت پیدا ز ملک ما زرداشتآنکه این نقش را نخست انگاشت
ذات حق در جهات مینایدکم نگردد ز هیچ و نفزاید
کی و کو چند و چون و چیست چراهست از اوصاف انتم الفقرا
در مقامی که عشق همخانه استنفی و اثبات هر دو بیگانه است
چند در نفی دیگران پیچینفی خود کن که هیچ بر هیچی
مگر از شبلی آن یکی پرسیدچون ورا دید مرد دانش و دید
دید بابا حسن ز رنج وفاتعامیی اوفتاده در سکرات
اهل تشبیه نحس یاوه درایچون خودی را گرفتهاند خدای
چو خسرو دید کان یار گرامیز دانش خواهد او را نیکنامی
ابلهی را چه گفت نرادیکه مرا کن به نرد ارشادی
قول تشبیه اولا ز یهودخاست پس رافضی بر آن افزود
متکلم به ذات گفت چو ماستبه صفات است کو ز خلق جداست
از نصارا چو صوفیان فضولگشت مشهور اتحاد و حلول
خانۀ زال داشت یک روزنتنگ مانند منفذ سوزن
نقل دارم از حجة الاسلامکه پدید آمد اندر این ایام
هست موصوف آن صفات عظامایزد ذوالجلال و الاکرام