گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دل اگر کوه شود عاشق جانباز تو رابه فغان آید اگر بشنود آواز تو را
تا چند خشم و ناز و کین برخیز و باز از در درآعاشق کشی از سر بنه عاشق نواز از در درآ
دلا خراب مکن نقش بت پرستی راچو گرد باد فروپیچ گرد هستی را
بزلف اگر ببری جان بی قرار از مافدای یک سر موی تو صد هزار از ما
گر نامه بی نام خوشت بوسد زبان خامه راآن رو سیاهی بس بود تا روز محشر نامه را
سجده بت گرچه باشد نامسلمانی مراچون کنم چون این نوشت ایزد به پیشانی مرا
خط چو مهر گیا تا نموده ای ما راهزار مهر و محبت فزوده ای ما را
شکر خنده ای انگبین می فروختکه دلها ز شیرینیش می بسوخت
ما چنین بی خود اگر یار رسد بر سر ماکه خبر می دهد ار دل نتپد در بر ما
روز ابر است و دهد ساقی جان ساغر ماسایه رحمت او کم نشود از سر ما
چند باشد چو مسیحا سر افلاک تو راخاک ره باش که گل بر دمد از خاک تو را
گر به فانوس خیال آیی چو شمع اغیار رادر سماع آرد رخت صد صورت دیوار را
ای داده زآستان خود آورارگی مرادر خاک ره نشانده به یکبارگی مرا
آتشین لعلی که همچون شمع جان سوزد مرابر زبان گر نام او آرم زبان سوزد مرا
تیره شد از توبه ساقی طبع شورانگیز ماخشت خم بردار و بشکن شیشه پرهیز ما
به رخ تو مه جبینان حسدست یک به یک راتو چه آدمی که باشد به تو رشک صد ملک را
این است نهان از نمک آن تازه جوان راکز هوش رود هر که تماشا کند آن را
دل زنده شوم چون نگرم سیم تنان راجان تازه کند دیدن بت برهمنان را
شنیدم که فرزانه ای حق پرستگریبان گرفتش یکی رند مست
منه بخاک ره ای یوسف آن کف پا راقدم به دیده ما نه عزیز کن ما را
تا تو چو شمع می کنی تیز نظر به سوی ماتیز تر است هر نفس آتش آرزوی ما
کوثر کجا و لعل روان بخش او کجاسرچشمه حیات کجا آب جو کجا
ز عاشقان همه قصد جراحت است او راازین جراحت ما تا چه حاجت است او را
یک ره چو غنچه خنده زنان بین به سوی ماباشد که بشکفد گل دولت به روی ما