گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بسکه ز دیده ریختم خون دل خراب راگریه گرفت در حنا پنجه آفتاب را
ای عالم جان و جان عالمدلخوش کن آدمی و آدم
ضعف طالع برده از من قوت تدبیر رابرنتابد از خرابی خانه ام تعمیر را
گرم خون کردم به مژگان آه آتشناک راشسته ام از آتش خود کینه خاشاک را
لب فرو بستم زیان دارد زبان دانی مراچشم پوشیدم نمی زیبید عریانی مرا
در آتش ار فکنم تخم مهربانی رادهم به تربیتش آب زندگانی را
بگذاشتم به هم بد و نیک زمانه راآزاده ام نه دام شناسم نه دانه را
تا یافتم رسایی دست کشیده راآورده ام به چنگ مراد رمیده را
نیلگون شد فلک از تیرگی اختر ماگردد آیینه سیه تاب ز خاکستر ما
چشمت به فسون بسته غزالان ختن راآموخته طوطی ز نگاه تو سخن را
بند از زنجیر نتوان کرد دل وارسته رامی تواند زد به عالم پشت پای بسته را
ز تیغش چاک شد دل چون نهان سازم غم او راگریبان پاره شد گل را کجا پنهان کند بو را
چون گوهر سرخ صبحگاهیبنمود سپیدی از سیاهی
دلا بر چشم تر نه آستین راچه می پویی عبث روی زمین را
بی تو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده راخنده گل دردسر می آورد آزرده را
عزت دیگر بود در دامن صحرا مرامی گذارد هر کجا خاری است سر در پا مرا
هیچ دلسوزی نداند چاره کار مراشمع بگریزد اگر بیند شب تار مرا
نمی بیند سرم چون شمع شب ها روی بالین رابه چشم دیگران پیوسته بینم خواب شیرین را
تا پیش پای بیند دور از تو دیده مانزدیک کرده ره را پشت خمیده ما
سر به بستان چو دهد جلوه یغمایی رااول از سرو کند جامه رعنایی را
دنبال اشک افتاده ام جویم دل آزرده رااز خون توان برداشت پی نخجیر پیکان خورده را
اشک کواکب نگر چرخ غم اندود راگریه فراوان بود خانه پر دود را
از آن تیغی که آبش شست جرم کشتگانش راربودم دلنشین زخمی که می بوسم دهانش را
برجوش دلا که وقت جوش استگویای جهان چرا خموش است