گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
به سان شانه ات سرپنجه گردانم گریبان رابه چنگ آرم مگر زین دست آن زلف پریشان را
بر سر خود می کند ویران سرای دیده راپختگی حاصل نشد اشک جهان گردیده را
من نه آن صیدم که آزادی هوس باشد مرااز قفس گویم نفس تا در قفس باشد مرا
به غیر خانه زنجیر و دیده تر ماکدام خانه که ویران نگشت بر سر ما
به هر منزل فزون دیدم ز هجران زاری دل راخوشا حال جرس فهمیده است آرام منزل را
گل درین گلشن کجا دارد سر پروای ماخار هم از سرکشی کی می رود در پای ما
که خریدی ز غم گردش دوران ما رادیده گر مفت نمی داد به طوفان ما را
منم به کنج قناعت رمیده از درهابه خویش بسته ز نقش حصیر زیورها
هر کس به قبله ای کرد روی نیاز خود راهندو صنم پرستد من سرو ناز خود را
ترک چشمت می کند آماج گه محراب راما طمع داریم ازو دل جویی احباب را
ای چارده ساله قرة العینبالغ نظر علوم کونین
ز آه گرمی آتش زنم سراپا راز یک فتیله کنم داغ جمله اعضا را
دوش گم کردم ز بیهوشی ره کاشانه رایافتم باز از نوای جغد این ویرانه را
شهید آن قد رعنا وصیت کرد همدم راکه بندد نیزه بالا در عزایش نخل ماتم را
قرار می برد از خلق آه و زاری مابه این قرار اگر مانده بیقراری ما
با هر که بد شوی فکنی از نظر مرامنظور بودنی است بس است اینقدر مرا
از آن چشمی که می داند زبان بی زبانی رانکویان یاد می گیرند طرز نکته دانی را
ای ز بالای تو طوطی در کنار آیینه راوز گل روی تو سامان بهار آیینه را
چند از شرم تو باشد در نقابرخ بپوشان تا برآید آفتاب
تا خانمان ما همه بر باد داده آبمانند اشک از نظر ما فتاده آب
باده در دور غمت بسکه نشاط افزا نیستپنبه را نیز سر همدمی مینا نیست
ساقی به کجا که می پرستمتا ساغر می دهد به دستم
کسی که مانده به بند لباس زندانی استپریدن از قفس نام و ننگ عریانی است
از پیچ و تاب فکر تنم صد شکن گرفتآسان نمی توان سر زلف سخن گرفت