گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عارف که جا به جز سر کوی فنا نساختجایی که سیل راه ندارد سرا نساخت
دختر رز از کنار می کشان یکسو گرفتپرده ای کز کار ما برداشت خود هر رو گرفت
صبر را از دهنت حوصله تنگ آمده استناله ها را ز دلت تیر به سنگ آمده است
صبرم حریف دوری طاقت گداز نیستشام غم است این سر زلف دراز نیست
زان سینه چه راحت که ره زخم به در نیستبادی نخورد بر دل اگر خانه دو در نیست
گردون در آتش از حسد جوهر من استپرواز من بلندتر از اختر من است
سلطان سریر صبح خیزانسر خیل سپاه اشک ریزان
سردمهری های دوران را تلافی از تب استسوزن خار ملامت ها ز نیش عقرب است
یک رنگم و در کوی دو رنگیم وطن نیستسیلم که مدارا به کسی شیوه من نیست
گر به قسمت قانعی بیش و کم دنیا یکی استتشنه چون یک جرعه خواهد کوزه و دریا یکی است
به ملک حسن که فیضی ز آشنایی نیستدر آشنایی خورشید روشنایی نیست
یک شهر سنگدل را یک سخت جان بس استجایی که صد خدنگ بود یک نشان بس است
دل که چون نرگس مستت به شراب افتادستدفتر معرفت ماست در آب افتادست
آنکه زخمی از زبان او نخوردم سوسن استوانکه بر عیبم ندوزد چشم بدبین سوزن است
از من غبار بس که به دل ها نشسته استبر روی عکس من در آیینه بسته است
جز از غبار مذلت دلم جلا نگرفتبه خاک تا نفتاد این گهر صفا نگرفت
به زخم تیر جفا مرهم عتاب چراستنمک به روی نمک بر دل کباب چراست
چون راه دیار دوست بستندبر جوی بریده پل شکستند
شیوه نادان بود بر عاشق بیدل گرفتبر اصول رقص بسمل کی کند عاقل گرفت
هر قدم لغزیدنی فرش قدمگاه من استچاه راهم چون قلم پیوسته همراه من است
محتسب بر حذر از مستی سرشار من استسنگ بگریزد از آن شیشه که در بار من است
ای به از گل بر سر احباب خاک خواری اتچاره ساز جان کار افتاده زخم کاری ات
جلوه پیچ و خم از موی کمر خواهد رفتتاب این رشته باریک بدر خواهد رفت
صبح شکفتگی ز شفق کم بهاتر استخو کن به گریه خنده ز گل بی وفاتر است