گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
پیری رسید و موسم طبع جوان گذشتضعف تن از تحمل رطل گران گذشت
پیوسته دل ز قطع امید آرمیده استراحت درین چمن بر نخل بریده است
آزادگی ز منت احسان رمیدن استقطع امید دست طلب را بریدن است
در صد زخم جفا زان مژه بر دل باز استغمزه زان ناوک کج سخت درست انداز است
مجنون چو شنید پند خویشاناز تلخی پند شد پریشان
ما را تپیدن از غم دنیا شعار نیستصد شکر کآب طینت ما موج دار نیست
چمن ز سردی ایام برگ و بار گذاشتخوش آنکه عاریتی را به اختیار گذاشت
در شراب صحبت احباب زهر غفلت استگر به چاه افتد کسی بهتر ز دام صحبت است
آن درد که استخوان شکن نیستمعمار کهن بنای تن نیست
ز اختر طالع که مهر او همه کین استخیر ندیدیم اگر چه خیر درین است
نخل امید ز بار افتاده استباغم از چشم بهار افتاده است
از کمی مشتری جنس سخن خوار نیستتحفه گرانقیمت است جوش خریدار نیست
تمام کاهش تن جمله آفت جان استمگوی عشق که این آتش و نیستان است
پاس وفا داشتیم بی اثر افتاده استآفت اوقات بود خوب برافتاده است
روزی طلب مکن تو چه دانی که آن کجاستتیر از چه افکنی چو ندانی نشان کجاست
چون رایت عشق آن جهان گیرشد چون مه لیلی آسمان گیر
زین چمن عاشق ز نخل عیش هرگز برنداشتغیر زخم خونچکان هرگز گلی بر سر نداشت
بعد وارستگیم سوز تو در تن باقیستآتش افسرده ولی گرمی گلخن باقیست
آن یار گزین که خشمگین نیستخوشبوست گلی که آتشین نیست
گنج دردش که به جز ناله نگهبانش نیستمخزنی بهتر ازین سینه ویرانش نیست
کوهکن تعلیم خارا سفتن از استاد داشتهر چه کردار از کاوش مژگان شیرین یاد داشت
دلم با چشم تر یکرنگ از آنستکه پای اشک خونین در میانست
چو هست قدرت دست و دل توانگر نیستصدف گشاده کفست آنزمان که گوهر نیست
آهم ز سرکشی بتلاش اثر نرفتهر جا ندید روی دل آنجا دگر نرفت