گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا نمی گریم چراغ دیده ام را نور نیستسیل اگر باز ایستد ویرانه ام معمور نیست
جز قامتت بچشم و دلم جای گیر نیستمهمان خانه های کمان غیر تیر نیست
چون دید پدر به حال فرزندآهی بزد و عمامه بفکند
بر دل ز بس غبار کدورت نشسته استبیچاره ناله در ته دیوار مانده است
منم که تنگدلی باغ دل گشای من استبه دستم آبله جام جهان نمای من است
دایم اندر آتش خود عاشق دیوانه سوختشمع محفل را گناهی نیست گر پروانه سوخت
در کوره غم سوختنم مایه کامستآتش به از آبست در آن کوزه که خامست
حالت از تنگی جا غنچه بکنج دهنستچکند ساخته با گوشه خود بیوطنست
بکامی خواهش ما مبتلا نیستچو ماهی دانه ای در دام ها نیست
زلف تو که طفلان هوس را شب عیدستشامیست که آبستن صد صبح امیدست
دل کار خود بطالع ناساز واگذاشتشمع اختیار خویش بباد صبا گذاشت
روشنی در خانه معمور نیستنیست یک ویرانه کان پر نور نیست
ایدل دویدن از پی آن بیوفا بسستگر تو هنوز سیر نگشتی مرا بسست
کبکی به دهن گرفت موریمی کرد بر آن ضعیف زوری
امشب گل خورشید بدامان نگاهستآیینه دل روشن از آن چشم سیاهست
تا بنام من زبان خامه ات گردیده استاز نگینم می رود بیرون ز بس بالیده است
ز بسکه سر زده مژگان او بدلها رفتحدیث شوخی و بیباکیش بهر جا رفت
هیچگه جوش سرشک از مژه ما کم نیستاینقدر آب سزاوار گل آدم نیست
توبه کردم مستی از چشم بتان افتاده استتاک را هم از خزان آتش بجان افتاده است
شمیم خلد گدای دیار کشمیرستشکفتگی گل خار بهار کشمیرست
اگر ز هستی ما نام بینشانی هستدر آشیان هما مشت استخوانی هست
هنوز طره او تا کمر نیامده استز پیچ و تاب رگ جان خبر نیامده است
در مزرع بختم اثر نشو و نما نیستاز گریه من آب اگر هست هوا نیست
سرخوش از می چو نیم موج هوا شمشیر استابر تر را چکنم قطره باران تیر است