گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
به غیر از می کسی از عهده غم برنمی آیدزمان غصه بی ایام مستی سر نمی آید
دهقان فصیح پارسی زاداز حال عرب چنین کند یاد
دل جز کجی ز زلف تو نامهربان ندیدرو چشم بست و روی ترا در میان ندید
تا دل دیوانه بود از عافیت دلگیر بودهمچو شیون خانه زاد حلقه زنجیر بود
خیال زلف تو بازم بدست سودا دادچو سیل سلسله برپا سرم بصحرا داد
داغ اگر بر روی همچون برگ گل جا می کندزخم خون گر مست در دل جای خود وامی کند
خصم گو ایمن نشین گر دست ما بالا شودتیشه بر پا می زنیم آن دم که دست از ما شود
بپرسش آمد و عاشق همین دو دم داردشکسته پای بمقصود یک قدم دارد
نه طره ات غم شب های تار من داردنه چشم مست تو فکر خمار من دارد
از آن به چشم ترم بی حجاب می آیدکه کار آینه گاهی ز آب می آید
پایمزد عجز ما بیداد دست زور بودآنچه کرد اصلاح عیش تلخ بخت شور بود
خوش آنکه کنج غم خود بگلستان ندهدسرشک سرخ بصد باغ ارغوان ندهد
چون دید پدر که دردمند استدر عالم عشق شهربند است
ایدل چو راز دوست نخواهی سمر شودنامش چنان مبر که زبان را خبر شود
گر سیل فتنه خیزد دل را چه مشکل افتدجز اشک نیست ما را باری که بر گل افتد
زان چشم ندیدم که نگاهی بمن افتدبیمار عجب نیست اگر کم سخن افتد
بهره ای نگرفت گر کام دل بیتاب دیدبخت ما دایم رخ مقصود را در خواب دید
نیست یکشب که سر شکم گل بستر نشودتا در پیرهنم رشته گوهر نشود
عاشق از حیرت درین وادی به جایی می رسدتا نگردد راه گم کی رهنمایی می رسد
کسی تا کی به سان موج دایم در سفر باشددری نشناسد و چون موج دایم دربه در باشد
آشوب طلب خاطر فرزانه نداردزنبور هوس در دل ما خانه ندارد
آن گرم خو بسوز دل ما رسیده بودخوناب این کباب بر آتش چکیده بود
گرچه اول رنجش بیمار از آن سو می شوددارد این خوبی که صلح از جانب او می شود
روزی ز قضا به وقت شبگیرمی رفت شکاری ای به نخجیر