گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دانسته بخت زلف ترا انتخاب کردچندانکه شب دراز شد او نیز خواب کرد
دل تمنای درد او داردخانه سیلاب آرزو دارد
گهی که بر لب او چشم اشکبار افتددلم ز دیده نمکسود در کنار افتد
ناخلف را بکسی فخر ز آبا نرسدنسب گوهر بی آب بدریا نرسد
اشک دمی جدایی از خانه تن نمی کندسیل خراب می کند لیک وطن نمی کند
اشکی که رخت خانه به طوفان نمی دهدراهش بخویش دیده گریان نمی دهد
یاد تو از ضمیر به نسیان نمی رودنقش رخت ز دیده به طوفان نمی رود
کسب کمال اهل جهان کسب زر بودعلامه آن بود که زرش بیشتر بود
نه رحم کرد که خون دل خراب نخوردغرور او ز سفال شکسته آب نخورد
گل اگر با لب لعل تو برابر می شدشبنم از نسبت دندان تو گوهر می شد
صاحب خبر فسانه پرداززین قصه خبر چنین کند باز
ز مژگان تو لوح سینه ها از خون رقم داردرقم سرخ است با چندین سیاهی کاین قلم دارد
بی باده دل ز سیر چمن وا نمی شودگل جانشین سبزه مینا نمی شود
بدلم اینهمه پیکان ستم بار نبودگره غنچه گران بر دل گلزار نبود
درین گلشن ز بدخویی گل از آب روان رنجدنسیمی گر وزد سرو سهی از باغبان رنجد
تا در ره تو چشم امیدم دچار شدطوفان چار موجه بدهر آشکار شد
میخانه چو من رند نکو نام ندارداز می کشیم شکوه لب جام ندارد
بی ستمکش صبر و آرام از ستمگر می رودمی رود دریا ز پی ساحل چو پس تر می رود
چند دل تلخی غم را شکرستان داندخاک را بر سر سودازده سامان داند
خیال روی تو هر گاه سینه تاب شودبسینه آینه داغم آفتاب شود
می آشام غمت پیمانه و ساغر نمی داردبه جز تبخاله بر لب ساغر دیگر نمی دارد
رخشنده شبی چو روز روشنرو تازه فلک چو سبز گلشن
دل فسرده نه دستی ز کار و بار کشیدکه در ره تو تواند ز پای خار کشید
زخم های شانه از زلفت فراهم می شودبخت اگر یاری نماید مشک مرهم می شود