گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
مگو کسی بمن خاکسار می ماندبروی آب ز عکسم غبار می ماند
زیوری از داغ مرد عشق را بهتر نبودکعبه دل را به از وی حلقه ای بر در نبود
دل را کی آن طاقت بود کز فکر جانان بگذردبا یک جهان لب تشنگی از آب حیوان بگذرد
نه به می گرد کدورت از دل ما می رودغم ازین ویرانه هم از تنگی جا می رود
چون شاه سوار چرخ گردانمیدان بستد ز هم نبردان
در شکار دل ما دام دگر می بایددانه صید فریبش زشرر می باید
دل بیهده افغان ز تو ناساز نداردچون شیشه که تا نشکند آواز ندارد
پرپیچ و تاب و تیره بی امتداد بوداین زندگی که نسخه ای از گردباد بود
کی آن صیاد بی پروا پی نخجیر می گرددکه دایم در رهش صد صید از جان سیر می گردد
دارم آن سر که اگر در ره دشمن باشدچون سر شیشه می عاریه بر تن باشد
کی بود سرگشتگی ها را دل از سر واکندخویش را دیوانه یک شهر و یک صحرا کند
شمع این مسیله را بر همه کس روشن کردکه تواند همه شب گریه بی شیون کرد
نگه چو گرم بر آن پرحجاب می گذردگلاب آن گل روی از نقاب می گذرد
گرم ز لطف سیه روز خود خطاب کندسیاه روزی من کار آفتاب کند
بیش ازین دوران ستم پرور نبودآسمان زینگونه بداختر نبود
لیلی نه که لعبت حصاریدز بانوی قلعه عماری
عاشق آنست که چون داغ تمنا سوزدهمچو خورشید بیک داغ سراپا سوزد
دل زغمخواران جز آیین جفاکاری ندیدهمچو گوش کو زکس در دهر همواری ندید
تا تو رفتی جان دگر آمیزشی با تن نکردعکس در آیینه بیصورت دمی مسکن نکرد
بیا که دل ز تو غیر از جفا نمی خواهدسپند از آتش مهر و وفا نمی خواهد
اگرچه نخل هنر را ثمر نمی باشدز سنگ بدگهران بی خطر نمی باشد
به بزمت شب خوش آن عاشق که سرگرم فغان افتدشود چون صبح روشن راست چون شمع از زبان افتد
آن رهروان که در پس زانو سفر کنندپوشیده دیده و ره نادیده سر کنند
بسمل ز تیغ او بطپیدن نمی رسداز کشتگان کفن ببریدن نمی رسد