گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
این روزی گرم حق تعالی است نه تبوین پرتو مهر لایزالی است نه تب
آنم که نجویم از غم دهر پناهتا جور بود نمی کنم ناله و آه
در معرکه این تفنگ فریادرس استخصم افکن و گرم خوی و آتش نفس است
اسبت که حنا زیب فزای تن اوستکوهیست که لاله زار در دامن اوست
چونکه بهرام شد نشاط پرستدیده در نقش هفت پیکر بست
بر پیل سپیدت که مبیناد گزندشد بخت بلند هر که او دیده فکند
کس نیست درین زمانه غمخوار کسیدوریست که کس نمی شود یار کسی
ای همچو مگس بر همه طبعی تو گرانطاعون صفت از تو محترز پیر و جوان
دریاست کفت سحاب می خیزد ازویعنی سپرت که فتح می ریزد ازو
شاها یکره بهر که افتد نظرتایمن شود از حادثه چون خاک درت
شاهی که حمایت خدایش سپر استمایل به سپر نه بهر دفع ضرر است
تیغ غضبت خون همه اعدا ریختیک بنده تو آب رخ دریا ریخت
این مژده فتح از پی هم زیبا بوداین کیف دو بالا چه نشاط افزا بود
ای با افلاک عقد الفت بستهرفعت در پای کرسیت بنشسته
از حق چو ندا شنید ممتاز محلزود از همگی برید ممتاز محل
چو گریبان کوه و دامن دشتاز ترازوی صبح پر زر گشت
ای نقش جبین سرکشان فرش درتآراسته از شکوه پا تا بسرت
غم جای دگر نمی رود از بر منتا هست نشان از دل غم پرور من
آنکس که ترا رخصت میخواری دادصیقل پی آیینه هشیاری داد
شد تنگ ز کم ظرفی ما مشرب جاممشکل که دگر سیر کند کوکب جام
با آنکه پیاله گیر این بزم منمممتاز بلطف ساقی انجمنم
شب ها ز چراغ و شمع در نورسپورهر ذره زند لاف تجلی با طور
افسوس که جمعیت از احوالم رفتشیرازه اوراق مه و سالم رفت
زنهار مگو که بنده گمراهمهر جا که روم بکویت افتد راهم