گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
و از ایشان بود ابوعبدالله محمدبن خفیف الشیرازی رحمة الله علیه صحبت رریم و جریری و ابن عطا و پیران دیگر کرده بود و شیخ الشیوخ بود و یگانۀ وقت وفاة او اندر سنه احدی و سبعین و ثلثمایه بودابن خفیف گوید ارادت رنج دایم است و ترک راحت
و از این طایفه بود ابوالحسین بنداربن الحسین الشیرازی رحمة الله علیه باصول عالم بود و حال او بزرگ و صحبت شبلی کرده بود وفات او بارجان بود اندر سنۀ ثلث و خمسین و ثلثمایهبنداربن الحسین گوید با نفس خصومت مکن که نه تراست و دست بدار تا آنک مالک اوست آنچه میخواهد میکند
و از این طایفه بود ابوبکر الطمستانی صحبت ابراهیم الدباغ و پیران دیگر کرده بود و یگانۀ وقت بود بعلم و حال وفات او اندر نشابور بود پس از سنۀ اربعین و ثلثمایهابوبکر طمستانی گوید نعمت بزرگترین بیرون آمدنست از نفس و نفس بزرگترین حجابی است میان تو با خدای
و از این طایفه بود ابوالعباس احمدبن محمدالدینوری رحمة الله علیه صحبت یوسف بن الحسین کرده بود و ابن عطا و جریری و عالم و فاضل بود و بنشابور آمد و یک چند آنجا بماند و مردمانرا پند دادی بر زبان معرفت پس بسمرقند شد و آنجا فرمان یافت پس از سنۀ اربعین و ثلثمایهابوالعباس گوید فروترین ذکر آنست که فراموش کنی آنچه دون ذکر است و نهایت ذکر آن بود که غایب بود ذاکر اندر ذکر از ذکر
و از ایشان بود ابوعثمان سعیدبن سلام المغربی یگانۀ عصر بود پیش از وی چون او نشان ندهند صحبت ابن کاتب و حبیب مغربی و ابوعمرو زجاحی کرده بود و نهرجوری را و ابن الصایغ و پیران دیگر دیده بود وفاة او بنشابور بود اندر سنۀ ثلاث و سبعین و ثلثمایه وصیت کرد تا امام ابوبکر فورک بر وی نماز کنداستاد ابوبکر فورک گفت که اندر نزدیک ابوعثمان مغربی شدم آنگاه که اجل وی نزدیک آمده بود و علی قوال صغیری چیزی همی گفت چون حال بر وی بگشت اشارة کردیم علی را تا خاموش شد شیخ ابوعثمان چشم باز کرد و گفت چونست که علی هیچ چیز نمی خواند یکی را از حاضران گفتیم تا بپرسد او را که مستمع سماع بر چه می کند که من حشمت دارم از وی اندرین حال بپرسید گفت از آنجا شنود که شنوانند و اندر ریاضت کارش بزرگ بود
و از ایشان بود ابوالقاسم ابراهیم بن محمدالنصر آبادی پیر خراسان بود اندر وقت خویش صحبت شبلی و ابوعلی رودباری و مرتعش کرده بود و بمکه مجاور بود اندر سنۀ ست و ستین و ثلثمایه و وفاة او آنجا اندر سنۀ سبع و ستین و ثلثمایه و بحدیث عالم بود و روایتهاء بسیارش بوداز شیخ ابوعبدالله سلمی شنیدم که نصرآبادی گفت چون ترا خبری پدیدار آید از حق نگر تا ببهشت و دوزخ نگری چون از آن حال بازگردی تعظیم آنچه خدای بزرگ کرده است بجای آری
بیا ساقی از من مرا دور کنجهان از می لعل پر نور کن
و از این طایفه بود ابوالحسن علی بن ابراهیم الحصری بصری ببغداد نشستی و حال او عجیب بود و پیر وقت بود و نسبت با شبلی کردی وفات او ببغداد بود اندر سنۀ احدی و سبعین و ثلثمایهحصری گفت مردمان گویند حصری بنوافل میگوید وردهاست مرا از حال برنایی که اگر یک رکعت دست بدارم با من عتاب کند
و از ایشان بود ابوعبدالله احمدبن عطاء الرودباری پیر شام بود اندر وقت خویش و وفات او بصور بود اندر سنۀ تسع و ستین و ثلثمایهعلی بن سعیدالمصیصی گوید از احمدبن عطا شنیدم که با شتری بر نشسته بودم و پای وی بگل و بریگ فرو شد من گفتم جل الله اشتر نیز گفت جل الله
استاد امام گوید رحمة الله علیه غرض اندر ذکر پیران این جماعت اندرین موضع آن بود که تنبیه افتد بر آنک ایشان مجتمع بودند بر تعظیم شریعت و بر راه ریاضت رفتن صفت ایشان بود مقیم بودند بر متابعت سنت و هیچ خلل نبود اندر ایشان متفق شدند بر آنک هر که حالی دارد از معاملة و مجاهدة و کار خویش بنا بر اصل تقوی نکند و بر ورع دروغ گفته باشد بر خدای عزوجل دعوی که کند خود هلاک شود و هر که به وی اقتدا کند هلاک شود و اگر آنچه آمده است از الفاظ و حکایات ایشان و سیرتها که دلیل کند بر احوال ایشان یاد کنیم کتاب دراز گردد و ملامت گیرد و این قدر که فرا نمودم اندر حاصل کردن مراد بدو بی نیازی است از دیگر چیزو اما پیران که ما ایشانرا دریافتیم و در وقت ایشان بودیم اگرچه دیدار ایشان اتفاق نیفتاد مانند استاد شهید که زبان وقت بود و یگانۀ روزگار ابوعلی الحسن بن علی الدقاق و شیخ ابو عبدالرحمن محمدبن الحسین سلمی کی او را نبود همتا و ابوالحسن علی بن جهضم که مجاور حرم بود و شیخ ابوالعباس قصاب به طبرستان و احمد اسود بدینور و ابوالقاسم صیرفی بنشابور و ابوسهل خشاب کبیر هم بنشابور و منصوربن خلف المغربی و ابوسعید مالینی و ابوطاهر خژندی قدس الله ارواحهم و پیران دیگر کی اگر بدان مشغول باشیم و تفصیل احوال ایشان از مقصود باز مانیم در اختصار پوشیده نیست سیرت ایشان اندر معاملات و طرفی از حکایات ایشان بشنوی اندرین رسالت بموضع وی ان شاء الله
استاد امام ابوالقاسم رحمة الله علیه گوید هر طایفۀ را از علمها لفظهاست میان ایشان مستعمل کی بدان مخصوص بوده اند از دیگران و اصطلاح کرده اند بر آن مرادها که ایشان را بوده است تا نزدیک بود با آنک باز و سخن گویند و بر اهل این صنعت آسان بود بدان معنی رسیدن باطلاق آن لفظ و این طایفه را الفاظیست که قصد ایشان کشف آن معنیها است کی ایشان را بود با یکدیگر و مجمل و پوشیده بود بر آنک نه از جنس ایشان بود اندر طریقت تا معنی الفاظ ایشان بر بیگانگان مبهم بود از آنک ایشانرا غیرت بود بر اسرار خویش کی آشکارا شود بر آنک نا اهل بود برای آنک حقایق ایشان مجموع نیست بتکلف یا آورده بنوعی از تصرف بلکه معنیها است که خدای سبحانه و تعالی دل قوم را خزینۀ آن کردست و خالص بکردست بحقیقت آنرا اسرار قومی و ما شرح کنیم این الفاظ تا آسان گردد آنرا که خواهد بدان رسیدن از معنیهاء ایشان کی برین راه رفتند و متابع سنتهاء ایشان بودند و از جملۀ اینها یکی است
الوقت حقیقت وقت نزدیک اهل تحقیق حادثی است کی اندروهم آید حاصل بر حادثی متحقق حادث متحقق وقت بود حادث متوهم را چنانک گویی سر ماه نزدیک تو آیم آمدن متوهم است آمدن و ناآمدن روا بود و سرماه حادثیست متحقق ناچاره چون این ماه بگذرد سر ماهی دیگر بود سر ماه حادثیست متحقق وقت آمدن استاز استاد ابوعلی دقاق شنیدم رحمه الله گفت وقت آنست کی تو آنجایی اگر بدنیایی وقت تو دنیاست و اگر بعقبی ای وقت تو عقبیست و اگر شادیست وقت تو شادیست و اگر باندوهی وقت تو اندوهیست مرا دیدن است کی وقت آن بود که بر مردم غالب بود ونیز بوقت آن خواهند کی مردم اندرو بود از روزگار
و ازان جمله مقام است و مقام آن بود که بنده بمنازلت متحقق گردد بدو بلونی از طلب و جهد و تکلف و مقام هرکسی جای ایستادن او بود بدان نزدیکی و آنچه به ریاضت بیابد و شرط آن بود کی ازین مقام بدیگر نیارد تا حکم این مقام تمام بجای نیارد از بهر آنک هرکه را قناعت نبود توکل وی درست نیاید و هرکه را توکل نبود تسلیم وی درست نیایدمقام بضم میم اقامت بود همچنانک مدخل ادخال بود و هیچ مقام کس را درست نیاید مگر باقامت کردن خدای او را بدان مقام تا بناء کار وی درست بود بر اصل درست
و از آن جمله حال است حال نزدیک قوم معنیی است کی بر دل در آید بی آنک ایشانرا اندر وی اثری باشد و کسبی و آن از شادی بود یا از اندوهی یا بسطی یا قبضی یا شوقی یا هیبتی یا جنبشی احوال عطا بود و مقام کسب و احوال از عین جود بود و مقامات از بذل مجهود و صاحب مقام اندر مقام خویش متمکن بود و صاحب حال برتر میشودذاالنون را پرسیدند از عارف گفت اینجا بود و بشد
و از آن جمله قبض و بسط است قبض و بسط دو حال است پس از آنک بنده از حال خوف برگذرد و از حال رجاء قبض عارف را هم چنان بود که خوف مبتدی را و بسط عارف را بمنزلت رجا بود مبتدی را و فرق میان قبض و خوف و بسط و رجا آن بود که خوف از چیزی بود که خواهد بود ترسد از فوت دوست یا آمدن بلایی ناگهان و رجاء همچنین بود امید دارد با آمدن دوست یا رستن از بلایی یا کفایت مکروهی اندر مستقبل اما قبض معنیی را بود اندر وقت حاصل و بسط همچنین خداوند خوف و رجا دل وی معلق بود بآنچه خواهد بود و خداوند قبض و بسط وقت وی مستغرق بود بواردی غالب برو اندر حال پس صفت ایشان متفاوتست برحسب تفاوت زیرا که مستوفی نیست احوال ایشان واردی بود که موجب قبض بود ولیکن اندر خداوند آن چیزهاء دیگر را راه بود نچنانک همگی او فرا گیرد و واردی بود که بازو هیچ چیز را گذر نبود اندر صاحب او زیرا که او را از او فرا گرفته باشد بجملگی چنانک یکی همی گوید اناردم یعنی اندر من راه نیست هیچ چیز را و مبسوط دو گونه است مبسوط بود ببسطی کی خلق را اندر وی راه بود و مستوحش نگردد از بیشترین چیزها و مبسوطی بود که هیچ چیز اندر وی اثر نکند بهیچ حال از حالهااز استاد ابوعلی رحمه الله شنیدم که کسی در نزدیک ابوبکر قحطبی شد و ویرا پسری بود و ببطالت مشغول بودی و اندرین وقت کی این مرد اندر آمد این شغل بر دست داشت و راه این مرد بر این پسر بود و برین حال با گروهی نشسته بود و آن همی ورزید این مرد گفت مسکین این پیر بنگر که چگونه مبتلا شدست باین پسر و چون بنزدیک بوبکر شد او را چنان یافت کی گویی که از آن خبر ندارد و از آنچه همی رفت از ملاهی و اباطیل عجب بماند از آن گفت فداء آنکس شدم کی اگر کوهها بزرگ برهم کوبد اندر وی اثر نکند و قحطبی گفت ما را آزاد کرده اند از بندگی چیزها اندر ازل
و ازان جمله هیبت و انس است هیبت و انس برتر از قبض و بسط بود چنانکه قبض برتر درجۀ خوف بود و بسط برتر از منزلت رجا است و هیبت برتر از قبض است و انس تمامتر از بسط و حق هیبت غیبت بود و هر هایب غایب بود پس اندر هیبت متفاوت باشند چنانک اندر غیبت فرق بود میان ایشان و حق انس هشیاری بود بحق و همه مستأنسان هشیار باشند و میان هشیاران فرق بود برحسب آنک اندر شرب میان ایشان فرق بوده و گفته اند کمترین محل انس آنست کی اگر صاحب او را اندر دوزخ اندر آری انس برو تیره نگرددجنید گوید سری گفت بنده بجایی رسد کی اگر شمشیری یا تیری بر روی او زنی خبر ندارد و ازان چیزی اندر دل من بود تا آنگاه که آشکارا شد مرا که چنانست کی او گفت
بیا ساقی آن خون رنگین رزدرافکن به مغزم چو آتش بخز
و از آن جمله تواجد و وجد و وجود است تواجد وجد آوردن بود بتکلف بنوعی اختیار و خداوندش را کمال وجد نبود کی اگر کمال وجدش بودی واجد بودی گروهی گفته اند تواجد مسلم نیست خداوندش را زیرا که بتکلف بود و از تحقیق دور بود گروهی گفته اند تواجد مسلم است درویشان مجرد را که چشم دارند یافتن این معنی ها را و اصل ایشان اندر این خبر رسول است صلی الله علیه وسلم که گفت ابکوا فان لم تبکوا فتباکوا بگریید و اگر گریستن تان نیاید بستم بگریید حکایتی معروف است از ابومحمد جریری که گوید نزدیک جنید بودم و ابن مسروق و درویشان دیگر حاضر بودند و قوالی قول همی گفت ابن مسروق برخاست و آنگروه که آنجا بودند جنید ساکن بود گفتم یا سیدی ترا اندر سماع هیچ چیز نیست جنید گفت و تری الجبال تحسبها جامدة و هی تمر مر السحاب پس گفت ابا محمد ترا اندر سماع هیچ نصیب نیست گفتم چون من بسماع حاضر باشم و آنجا محتشمی باشد بر خویشتن نگاه دارم وجد خویش و چون خالی باشم وجد را فرا گذارم و اندرین حکایت لفظ تواجد اطلاق کردند و جنید آنرا منکر نبوداز استاد ابوعلی شنیدم رحمه الله که گفت هرگاه که ادب بزرگان چون نگاه داشت اندر حال سماع خدای عزوجل وقت بروی بنگاهداشت از برکات ادب تا گفت وجد خویش نگاهدارم و چون خالی باشم فرا گذارم وجد را تا وجدم پدیدار آید زیرا که وجد را فرا نتوان گذاشت پس از آنک وجد بشد و غلبۀ وجد برخاست ولیکن چون صادق بود اندر مراعات و حرمت پیران خدای عزوجل وقت بر وی نگاهدارد تا بوقت خلوت وجد پدیدار آید
و از آن جمله جمع و تفرقه است لفظ جمع و تفرقه اندر سخن ایشان بسیار بود استاد بوعلی گفتی فرق آن بود کی با تو منسوب بود و جمع آن بود که از تو ربوده بود و معنیش آن بود که آنچه کسب بنده بود از اقامت عبودیت و آنچه باحوال بشریت سزد آن فرق بود و آنچه از قبل حق بود از پیدا کردن معانی و لطفی کردن و احسانی آن جمع بود و این فروترین احوال ایشان باشد اندر جمع و فرق زیرا که آن اندر شهود افعال بود و هر که او را حق سبحانه وتعالی حاضر کند بافعال او از طاعات و مخالفات او آن بنده بصفت تفرقه باشد و هرکه را حق حاضر کند از افعال نفس خویش آن بنده بمقام جمع بود اثبات خلق از باب تفرقه بود و اثبات حق از صفت جمع بود و بنده را چاره نیست از جمع و تفرقه زیرا که هرکی او را تفرقه نبود عبادتش نبود و هرکه او را جمع نبود و معرفتش نبود قول خدای تعالی ایاک نعبد اشارت است بتفرقه و ایاک نستعین اشارت است بجمع چون بنده با حق سبحانه وتعالی خطاب کند بزبان راز بروی سؤال یا دعا یا ثنا یا شکر یا عذر بر چیزی اندر محل تفرقه بود و چون در سر گوید و بدل سماع می کند آنچه از حق بدو می آید آن مقام جمع استاز استاد ابوعلی شنیدم که قوالی در پیش ابوسهل صعلوکی این بیت بگفت
و از آن جمله فنا و بقا است قوم اشارة کرده اند بفنا و گفته اند پاک شدن است از صفات نکوهیده و اشارة کرده اند ببقاء بتحصیل اوصاف ستوده و چون بنده ازین دو حال بیکی موصوف بود بهیچ حال ازین خالی نبود چون این اندر آید دیگر برود متعاقب باشند بر یکدیگر هر که از اوصاف مذموم فانی گردد خصال محمود بر وی درآید و هر که خصلت مذموم بر وی غلبه گیرد از خصال محمود برهنه گردد و بدانک آنچه بنده بر اوست افعال است و اخلاق و احوال افعال تصرفهای بنده بود باختیار بنده و اخلاق مطبوع بود ولکن بمعالجت بگردد چنانک در عادت رفته است و احوال بر بنده در آید بر روی ابتدا ولکن صفای آن از پس اعمال پاکیزه بود و آن چون اخلاق بود ازین روی برای آنک چون بنده بخویهای نیکو رسد خویهای بد را نفی کرده باشد بجهد خویش و از خدای توفیق خواهد و یاری خواهد تا خوی او نیکو کند همچنین چون بر تزکیت اعمال خویش مواظبت نماید بجهد و طاقت خویش خدای بر وی منت نهد بصافی گردانیدن احوال و هرکی بپرهیزد از افعال نکوهیده بزبان شریعت ویرا گویند از شهوت خویش فانی گشت و چون فانی گردد از شهوت بنیت و اخلاص باقی گشت در بندگی خویش و هر کی بدل اندر دنیا زاهد گشت او را گویند از رغبت فانی گشت و چون از رغبت فانی گشت بانابت باقی شد و هر کی معالجت کند خوی خویش را و حسد و کین و بخل و خشم و تکبر از دل خویش براند و این همه فعلها از رعونات نفس خیزد گویند از خویهای بد فانی گشت و چون ازین فانی گشت باقی گشت بصدق و فتوت و هرکه بدید کی تصرف و احکام بقدرت اوست گویند از گردش زمانه فانی گشت و از خلق و چون از پندار وجود آثار خلق فانی گشت و بدانست کی با ایشان هیچ چیز نیست بصفات حق باقی شدو هر کی سلطان حقیقت بر وی غلبه گرفت تا از اغیار هیچ چیز نبیند نه عین و نه اثر او را گویند از خلق فانی شد و بحق باقی شد و فناء بنده از احوال نکوهیدۀ او و احوال خسیس او نیستی این فعلها بود و فناء او از نفسش و از خلق آن بود که او را بخویشتن و بایشان حس نبود چون از احوال و افعال و اخلاق فانی گشت روا نبود کی کس ازین هیچ چیز موجود بود چون گویند از خویشتن و خلق فانی گشت نفس او و خلق موجود باشند ولیکن او غافل ماند از نفس خویش و از خلق نه خود را بیند و نه خلق را و مرد بینی کی در نزدیکی پادشاهی شود یا در پیش محتشمی از خویشتن و از اهل آن مجلس غافل شود و بود کی ازان محتشم نیز غافل شود و اگر او را پرسند از صفات آن صدر و چگونگی آن مقام خبر نتواند داد قال الله تعالی فلما رأینه اکبرنه و قطعن ایدیهن آن زمان نزدیک دیدار یوسف الم و درد دست بریدن نیافتند و ایشان ضعیف ترین مردم بودند و گفتند این آدمی نیست و او فرشته است و او فرشته نبود این غفلت مخلوقی بود از مخلوقی چه ظن بری بر آنک او را از حضرت حق تعالی کشفی افتد بشهود حق تعالی اگر از حس و علم بنفس خویش و ابناء جنس خویش غافل شود چه عجب بود
و از آن جمله غیبت و حضور است غیبت غیبت دل است از دانستن آنچه همی رود از احوال خلق پس غایب شود از حس بنفس خویش و غیر آن بواردی که اندر آید از یاد کردن ثوابی یا تفکر عقابی چنانک روایت کنند از ربیع بن خثیم که نزدیک ابن مسعود همی شد بدکان آهنگری بگذشت پارۀ آهن دید تافته سرخ اندر کارگاه آن آهنگر بیفتاد و از هوش بشد تا دیگر روز باهوش نیامد چون بازجای آمد پرسیدند که آن چه حال بود گفت از اهل دوزخ یاد کردم اندر دوزخ این غیبتی بود از حد فراتر تا بی هشی آوردو از علی بن الحسین رضی الله عنهما روایت کنند که اندر سجود بود آتش اندر سرای وی افتاد از نماز بیرون نیامد پرسیدند ویرا ازین گفت آتش مهین مشغول کرد مرا ازین آتش
و از آن جمله صحو و سکر است صحو باز آمدن بود با حال خویش و حس و علم با جای آمدن پس از غیبت و سکر غیبتی بود بواردی قوی و سکر از غیبت زیادة بود از وجهی و آن آن بود کی صاحب سکر مبسوط بود چون اندر سکر تمام نبود خطر چیزها از دل وی بیفتد اندر حال سکر و آن حال تساکر بود کی وارد اندرو تمام نباشد و حس را اندرو گذر باشد و قوی گردد سکر تا بر غیبت بیفزاید و بسیار بود کی صاحب سکر اندر غیبت تمامتر بود از صاحب غیبت چون سکر او قوی بود و باشد که صاحب غیبت اندر غیبت تمامتر بود از صاحب سکر اندر سکر چون متساکر گردد و غیبت تمام نباشد و غیبت بندگانرا بدان بود که غلبه گیرد بر دل ایشان چیزی از موجب رغبت و رهبت و خوف و رجا و سکر نبود الا خداوندان مواجید را چون بنده را کشف کنند بنعمت جمال سکر حاصل آید و طرب روح و دلش از جای برخیزد و اندرین معنی آورده اندشعر
و از آن جمله ذوق و شرب است و این عبارتی بود از انک ایشان یابند از ثمرات تجلی و نتیجهاء کشف و پیدا آمدن واردهای بدیهی و اول این ذوق بود پس شرب و پس سیری صفاء معاملت ایشان واجب کند ایشانرا چشیدن معانی و وفاء منازلات ایشان شرب واجب کند و دوام مواصلات سیری واجب کند خداوند ذوق متساکر بود خداوند شرب سکران بود و خداوند سیری صاحی بود هرکی دوستی او قوی بودشرب وی دایم بود و چون این حال دایم بود شرب او را سکر نیارد و اگر بحق صاحی بود از حظ فانی بود هرچه برو اندر آید اندرو اثر نکند و تغیر نیارد و هرکه سر او صافی شد شرب او بر وی تیره نگردد و هرکه شرب او را غذا گشت از آن صبر نتواند کردن و بی آن باقی نبود و گفته اند اندرین معنی شعرانما الکأس رضاع بیننا
و از آن جمله محو و اثباتست محو برداشتن صفتهاء عادتی بود و اثبات قیام کردن بود باحکام عبادات هر کی احوال خویش پاکیزه دارد از خصلتهاء نکوهیده و بدل کند باحوال و اقوال پسندیده خداوند محو و اثبات بودو از استاد ابوعلی دقاق شنیدم که گفت یکی از پیران فرا کسی گفت چه محو می کنی و چه اثبات مرد خاموش شد گفت بدانک وقت محو بود یا اثبات آنکس کی او را محو نبود و اثبات معطل و مهمل بود و محو را قسمتها است محو زلت از ظاهر و محو غفلت بود از باطن و محو علت از اسرار اندر محو زلت اثبات معاملات بود و اندر محو غفلت اثبات منازلات و در محو علت اثبات مواصلات و این محو و اثباتی بود بشرط عبودیت