گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
و از آن جمله ستر و تجلی است عام در پردۀ ستر باشند و خاص اندر دوام تجلی و اندر خبر است که چون حق تعالی چیزی را تجلی کند آن چیز خاشع گردد خداوند ستر دایم بوصف شهود بود و خداوند تجلی دایم بنعت خشوع بود و ستر عام را عقوبت بود و خاص را رحمت بود که اگر نه آنستی کی بر ایشان بپوشد آنچه کشف کند ایشانرا ناچیز گرداند نزدیک سلطان حقیقت ولیکن چنانک بر ایشان اظهار کند باز بپوشداز منصور مغربی شنیدم رحمه الله که درویشی بقبیلۀ افتاد از قبیله هاء عرب جوانی ویرا مهمان کرد این جوان او را خدمت همی کرد اندر میانه بیفتاد و بیهوش شد این درویش پرسید از حال وی گفتند او را عم زادۀ است دلش به وی گرم است این دختر در خیمه فراز رفت این جوان نگاه کرد دامنش بدید زهرۀ وی آب شد آن درویش بدر خیمه شد گفت غریبان را در میان شما حرمت است بشفاعت آمده ام بر آن جوان رحمت کن کی اندر حالی صعب است آن زن گفت عظیم سلیم دلی او را طاقت گرد دامن ما نیست طاقت دیدار ما کی دارد
و از آن جمله محاضره و مکاشفه و مشاهده است محاضره ابتدا بود و مکاشفت از پس او بود و از پس این هر دو مشاهده بود محاضرت حاضر آمدن دل بود و بود از تواتر برهان بود و آن هنوز وراء پرده بود و اگرچه حاضر بود بغلبۀ سلطان ذکر و از پس او مکاشفه بود و آن حاضر آمدن بود بصفت بیان اندر حال بی سبب تأمل دلیل و راه جستن و دواعی شک را بر وی دستی نبود و از نعت غیب بازداشته نبود پس ازین مشاهدة بود و آن وجود حق بود چنانک هیچ تهمت نماند و این آنگاه بود که آسمان سر صافی شود از میغهای پوشیده به آفتاب شهود تابنده از برج شرف و حق مشاهدة آنست که جنید گفت وجود حق با کم کردن تست نفست را پس خداوند محاضرة بسته بود بنشانهای او و خداوند مکاشفه مبسوط بود بصفات او و خداوند مشاهده بوجود رسیده بود و شک را آنجا راه نبودخداوند محاضره را عقل راه نماید و صاحب مکاشفت را علمش نزدیک کند و خداوند مشاهده را معرفتش محو کند و هیچکس زیادة نیارد در بیان تحقیق مشاهدة برآنچه عمروبن عثمان الملکی گفت و بمعنی آنچه او گفت آنست کی انوار تجلی متواتر بود بر دل وی بی آنک چیزی او را پوشیده کند و بچیزی بریده گردد چنانک شبی بود تاریک و برق اندر وی متوالی بود کی هیچ فترت و تراخی نیفتد آن شب اندر تقدیر بروشنایی چون روز بود دل همچنین بود چون تجلی دایم بود او راه همه روز بود و شب از میانه برخیزد و اندرین معنی گفته اند شعر
و از این جمله لوایح و طوالع و لوامع است لفظهاییست یک بدیگر نزدیک بس فرقی نیست میان ایشان و این صفت اصحاب بدایات بود بنزیک شدن بدل و روشنایی آفتاب معرفت ایشانرا هنوز روشن نشده باشد ولیکن حق سبحانه وتعالی روزی دل ایشان میدهد بهر وقتی چنانک گوید لهم رزقهم فیها بکرة وعشیا هرگاه که آسمان دل ایشان تاریک شود بمیغ حظوظ برق کشف بدرفشد ایشانرا و لوامع قرب رخشنده گردد و ایشان در وقت ستر منتظر باشند لوایح را چنانک همی گوید شعریا ایها البرق الذی یلمع
بیا ساقی از شادی نوش و نازیکی شربت آمیز عاشق نواز
و از آن جمله بواده و هجوم است بواده آن بود کی ناگاه اندر دلت افتد از غیب بر سبیل وهلت اندوهی واجب کند یا شادی و هجوم آن بود که بر دل آید بقوت وقت بی کسب تو و مختلف بود اندر انواع بحسب قوۀ وارد و ضعف او و ازیشان بعضی باشند کی بواده ایشانرا از حال خویش بگرداند و هواجم در ایشان تصرف کنند و گروهی باشند که قوت آن دارند که هیچ حال ایشان را بنگرداند و ایشان سادات وقت باشند چنانک شاعر گوید شعرلاتهتدی نوب الزمان الیهم
و از آن جمله تلوین و تمکین است تلوین صفت ارباب احوال بود و تمکین صفت اصحاب حقایق مادام که بنده اندر راه بود صاحب تلوین بود و از حالی بحالی همی شود و از صفتی بصفتی همی گردد و ازین منزل کی بود بمنزلی برتر ازان فرود آید چون برسد تمکین بود شاعر گوید اندر معنی شعرما زلت انزل منودادک منزلا
و از آن جمله قرب و بعد است قرب نزدیکی بود بطاعت و متصف شدن اندر دوام اوقات بعبادت ویاما بعد آوردن مخالفت بود و برگشتن از طاعت و اول بعد دوری بود از توفیق پس از آن بعد بود از تحقیق پس بعد از توفیق بعد حقیقت بود قال صلی الله علیه وسلم مایتقرب المتقربون الی بمثل اداء ماافترضت علیهم ولایزال العبد یتقرب الی بالنوافل حتی یحبنی واحبه فاذا احبته کنت له سمعا وبصرا فبی یسمع و بی یبصر و خبر تا اخر قرب بنده اول قرب او بایمان و باور داشتن بود خدایرا پس قرب بود باحسان وی و تحقیق وی و قرب سبحانه از بنده آنست که او را بشناخت خود مخصوص گرداند امروز بمعرفت و فردا او را در آخرت گرامی گرداند بمشاهدت و عیان و اندر میان این بمنت و لطف
و از آن جمله شریعت و حقیقت است شریعت امر بود بالتزام بندگی و حقیقت مشاهدت ربوبیت بود هر شریعت کی مؤید نباشد بحقیقت پذیرفته نبود و هر حقیقت که بسته نبود بشریعت با هیچ حاصل نیاید و شریعت بتکلیف خلق آمدست و حقیقت خبر دادن است از تصریف حق شریعت پرستیدن حقست و حقیقت دیدن حق است شریعت قیام کردن است بآنچه فرمود و حقیقت دیدن است آنرا که قضا و تقدیر کردست و پنهان و آشکارا کردستاز استاد ابوعلی دقاق شنیدم گفت ایاک نعبد نگاهداشتن شریعت است و ایاک نستعین اقرار بحقیقت
و از آن جمله نفس است نفس آسایش دادن دل بود بلطایف غیوب و صاحب انفاس بوصف نازک تر و باریکتر بود از صاحب احوال صاحب وقت چنانست کی گویی مبتدی ایست و صاحب نفس منتهی و صاحب احوال میانۀ هر دو احوال واسطه است و انفاس نهایت علو و اوقات اصحاب دلرا بود و احوال خداوندان روح را و انفاس اهل سر راو گفته اند فاضلترین عبادتها شمردن نفس است با خدای تعالی و گفته اند خدای تعالی دلها را بیافرید و معدن معرفت خویش کرد و اسرار را بیافرید پس از آن و آنرا محل توحید کرد هر نفسی کی حصول او نه بدلالت معرفت بود و اشارت توحید بر بساط ضرورت او مرده بود و خداوندش را از آن باز پرسند
و از آن جمله خواطر است خواطر خطابی بود که بر ضمایر درآید بود که از فریشتۀ بود و بود که از دیو بود و بود که حدیث نفس بود و بود که از قبل حق سبحانه چون از قبل فریشته بود الهام بود و چون از دیو بود وسواس بود و چون از قبل نفس بود آنرا هواجس نفس گویند و چون از قبل حق بود آنرا خاطر حق گویند و جملۀ این از جنس سخن بود آنچه از فریشته بود صدق آنرا بموافقت علم بتوان دانست و این را گویند که هر خاطر که ظاهر او را گواهی ندهد باطل بود و چون از دیو بود بیشتر ویرا بباطل خواند و معصیت و چون از نفس بود با متابعت هوا و شهوت خواند و کبر آوردن و چیزها که خصایص نفس استو اتفاقست میان پیران کی هر که حرام خورد میان الهام و وسواس فرق نداند کرد
و از آن جمله علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین است این عبارتهاییست از علمهای آشکارا یقین علمی بود کی خداوند او را شک نیفتد در آن بر عرف و عادت و یقین اندر وصف حق سبحانه و تعالی اطلاق نکنند زانک توقیف نیامدست علم یقین بیقین بود و همچنین عین الیقین نفس یقین بود و حق الیقین نفس الیقین باشد علم الیقین بر موجب اصطلاح ایشانست آنچه بشرط برهان بود و عین الیقین بحکم بیان بود و حق الیقین بر نعت عیان بودعلم الیقین ارباب عقول را بود و عین الیقین اصحاب علوم را بود و حق الیقین خداوندان معرفت را بود و سخن را اندرو باز پژوهیدن محالست و تحقیق این بازاین آید که یاد کردیم و برین قدر اختصار کردیم بر روی تنبیه
و از آن جمله وارداتست واردات اندر سخن ایشان بسیار بود وارد آن بود که بر دلها درآید از خواطر پسندیده از آنچه بکسب بنده نبود و آنچه از جمله خواطر نبود این نیز وارد بود پس واردی بود از حق و واردی بود از علم و واردات عام تر بود زیرا خواطر مخصوص بود بنوعی از خطاب یا آنچه بدان معنی بود واردات مختلف بود وارد شادی بود یا وارد اندوه یا وارد قبض یا وارد بسط و جز این معنیهای دیگر
و از آن جمله لفظ شاهداست لفظ شاهد بر زبان ایشان بسیار رود گویند که فلان شاهد علمست و فلان شاهد وجداست و فلان شاهد حالست و بشاهد آن خواهند کی اندر دل مردم بود و آنچه بر وی غلبه دارد ذکر آن تا چنان پندارد کی ویرا بیند و اگر از وی غایب بود و هرچه بر دل مردم مستولی بود و غلبه دارد آن شاهد او بود اگر علم غلبه دارد شاهد علم بود و اگر وجد غلبه دارد شاهد وجد بود معنی شاهد حاضر بود هرچه حاضر دل تست شاهد تستشبلی را پرسیدند از مشاهدت گفت ما را مشاهدت از کجا آید ما را شاهد حق بود اشارت کرد بآنچه بر وی غلبه داشت از ذکر حق و آنچه حاضر بود اندر دلش دایم از ذکر حق و هرکه را دل بمخلوقی مشغول گردد گویند شاهد اوست یعنی حاضر دل ویست کی دوستی و محبت دوام ذکر محبوب و دوست واجب کند
و از آن جمله نفس است نفس اندر لغت وجود چیزی بود و نزدیک این قوم مراد از اطلاق نفس نه وجودست و نه قالب کی نهاده اند بلکه مراد بنفس آنست کی معلول بود از اوصاف بنده و نکوهیده بود از افعال و اخلاق او پس معلولات از اوصاف بنده بر دو گونه بود یکی کسب او بود چون معصیت و مخالفت دوم خویهای دنی که اندر نفس خویش نکوهیده است چون بنده معالجت کند و مجاهدت نماید آن اخلاق دنی و نکوهیده از وی دور شود در مستمر عادتقسم اول از احکام نفس آنچ نهی کرده اند ازان نهی تحریم است یا نهی تنزیه و قسم دیگر خویهاء بدست و حدش اینست برجمله و تفضیل آن چون کبر بود و خشم و حسد و کین و خوی بد و احتمال ناکردن و آنچه بدین ماند از اخلاق نکوهیده و از احکام نفس صعبترین آنست کی پندارد که چیزی ازین یا آنچه او را هست باستحقاق قدرت است و بدین است که این معنی از شرک خفی شمرده اند و معالجت اخلاق در ترک نفس و کسر آن تمامتر از گرسنگی و تشنگی کشیدنست و سفر و کارهای دیگر از مجاهدتها که قوت را کم کند و اگرچه آن از جملۀ ترک نفس بود
بیا ساقی آن آب جوی بهشتدرافکن بدان جام آتش سرشت
و از آن جمله روح است ارواح مختلف اند اندرو و اهل تحقیق از اهل سنت گروهی گویند حیوة است و بس و گروهی گویند اعیانیست نهاده درین قالبها لطیف بعاریت خداوند سبحانه و تعالی تقدیر چنان کردست که تا روح بود اندر تن زنده بود بحیوة ولیکن ارواح مودعست در قوالب و آنرا ترقی بود در حال خواب از قالب بیرون شود و بحال بیداری باز آید و مردم روح بود و جسد زیرا که ایزد سبحانه و تعالی این جملت را مسخر یکدیگر کرده است و ثواب و عقاب و حشر جمله راست و روح آفریده است و هرکس گوید روح قدیم است خطایی بزرگ بود و اخبارها دلیلست کی آن اعیان لطیف است والله اعلم
و از آن جمله سر است و احتمال بود که سر چیزی بود لطیف اندر قالب همچون روح و اصلهای ایشان واجب کند که آن محل مشاهده است چنانک روح محل محبت بود و دلها جای معرفت بودو گفته اند ترا بر سر اشراف نبود و سر سر بر وی اطلاع نبود جز حق را سبحانه و تعالی
قال الله تعالی وتوبوا الی الله جمیعا ایها المؤمنون لعلکم تفلحون انس مالک گوید از پیغمبر صلی الله علیه وسلم شنیدم که گفت تایب از گناه همچنان بود کی گناه نکردست و چون خدای بندۀ را دوست دارد گناهش زیان ندارد پس این آیه برخواند که ان الله یحب المتطهرین گفتند یا رسول الله علامت توبه چیست گفت ندامتو انس بن مالک روایت کند که پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت هیچ چیز نیست دوست تر بر خدای عزوجل از برنای تایب
قال الله تعالی والذین جاهدوا فینالنهدینهم سبلنا ابوسعید خدری رضی الله عنه گوید پرسیدند پیغامبر را صلی الله علیه وسلم از فاضلترین جهاد گفت کلمۀ حق پیش سلطان ستمکار گفتن و اشک از چشم ابوسعید فرو ریختاستاد ابوعلی دقاق گوید هر که ظاهر خویش را بیاراید بمجاهدة خدای باطن او را بیاراید بمشاهدة
ابوهریره گوید رضی الله عنه که پیغمبر صلی الله علیه وسلم گفت بهترین زندگانی مرد آنست که مردی بود عنان اسب خویش گرفته اندر سبیل خدای هرجا که آوازی برآید یا بیمی بود بر پشت اسب بود مرگ همی جوید یا کشتن و یا مردی که گوسفندان دارد در غاری ازین غارها یا رودی ازین رودها و نماز بپای میدارد و زکوة می دهد و خدای را همی پرستد تا آنگهی که مرگ آید او نیست از مردمان مگر در خیراستاد امام گوید رحمه الله که خلوت صفت اهل صفوت بود و عزلت از نشانهای وصلت بود و مرید و مبتدی را چاره نبود از عزلت اندر اول کار از ابناء جنس او و اندر نهایت از خلوت تا متحقق شود وی با انس وی و حق بنده چون عزلت اختیار کرد آنست کی اعتقاد کند کی بدین عزلت سلامت خلق میخواهد از شر خویش و قصد سلامت خویش نکند از شر خلق که اول قسمت نتیجه خرد داشتن نفس او بود و دوم مزیت خویش دیدن بر خلق و هر که خویشتن حقیر دارد متواضع بود و هر که فضل خویش بیند بر دیگران متکبر بود
در تقویقال اللبه تعالی ان اکرمکم عندالله اتقیکم بوسعید خدری گوید رضی الله عنه کی مردی بنزدیک پیغامبر صلی الله علیه وسلم آمد گفت یا رسول الله مرا وصیتی کن گفت بر تو بادا بتقوی که آن مجموع همه چیزها است بر تو بادا بجهاد که آن رهبانیت مسلمانست و بر تو بادا که بذکر خدای مشغول شوی که ترا نوری بود
بوذر رضی الله عنه گوید که پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت از نیکویی مسلمانی مرد دست بداشتن است از آنچه او را بکار نیایدو ورع آنست کی از شبهت ها دست بدارد همچنانک ابراهیم ادهم گفت که ورع دست بداشتن همه شبهت هاست و دست بداشتن آنچه ترا بکار نیاید و آن ترک زیادتها بود
ابوخلاد روایت کند از پیغامبر صلی الله علیه وسلم که گفت چون بینی کی مردی را زهد دادند اندر دنیا و سخنش دادند به وی نزدیکی کنید که او حکمت فرا گرفتاستاد امام رحمه الله گوید مردمان مختلف اند اندر زهد گروهی گویند زهد اندر حرام بود زیرا که حلال مباحست از قبل حق سبحانه وتعالی چون ایزدتعالی بر بنده نعمت کند بمال حلال و او بشکر آن قیام نماید دست بداشتن از آن باختیار مقدم ندارند بر نگاه داشت آن بحق ادب آن
ابوهریره رضی الله عنه گوید که پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت هر که بخدای ایمان دارد و روز واپسین گو همسایه را رنجه مدار و هر که ایمان دارد بخدای و روز واپسین گو مهمان نیکودار و هر که ایمان دارد بخدا و روز واپسین گو نیکو گوی یا خاموش باشو عقبة بن عامر گوید گفتم یا رسول الله نجات اندر چیست گفت زبان نگه دار و با مردمان نیکوکار باش و بر گناه خویش گریه کن