گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
پس این کرامات باشد که اجابت دعایی بود و بود که طعامی پدید آید بوقت فاقت بی آنک سببی بود ظاهر یا بوقت تشنگی آب پدیدار آید یا مسافتی دور بود آسان گردانند بریدن آن بمدتی نزدیک یا از دشمنی برهد یا از هاتفی آوازی یا خطابی شنود یا آنچه بدین ماند از چیزها که نقض عادت بودو بدانک بسیارست از مقدورات که امروز بقطع دانیم که آن نشاید که کرامات اولیا بود و آن بضرورت توان دانست یا مانند ضرورت یکی از آن آنکه مردی پدید آید که او را مادر و پدر نبود یا جمادی بهیمۀ گردد یا حیوانی و امثال این بسیار بود
اما اگر گویند معنی ولی چه باشد گویند دو معنی احتمال کند یکی آنک فعیل بود بمبالغت از فاعل مانند علیم از عالم و قدیر از قادر و این بدان معنی بود که طاعت او پیوسته بود که هیچ تراخی نیفتد و هیچ معصیت نرود از وی و روا بود که ولی فعیل بود بمعنی مفعول چون قتیل بمعنی مقتول بود بدان معنی که حق تعالی متولی او بود و نگاه دار او از وی طاعت می آید و ویرا خذلان نیافریند که قادر بود بر معصیت و توفیق او دایم دارد که قدرت است بر طاعت چنانک خدای تعالی میگوید و هو یتولی الصالحین
اگر گویند ولی معصوم بود یا نه گوییم که واجب نکند که معصوم بود چنانک در حق انبیا علیهم السلام گوییم اما گوییم باید که محفوظ بود تا بر گناه اصرار ننماید اگرچه در اوقات ازو زلات بحاصل آید و ازین روا بودجنید را پرسیدند که عارف زنا کند سر در پیش افکند پس سر برآورد و گفت وکان امرالله قدرا مقدورا
اگر گویند خوف و بیم از ولی بیفتد گوییم غالب حال بزرگان خوف بوده است و آنچه پیش ازین گفتیم در نادر ممتنع نیستو سری سقطی میگوید اگر کسی در بوستان شود که اندرو درختها بسیار بود و بر هر درختی مرغی باشد همه بزبانی فصیح گویند السلام علیک یا ولی الله اگر نترسد که آن مکر است آن مرد ممکور بود و مانند این حکایتها بسیار است ایشانرا
فصل اگر گویند روا بود که اندر دنیا امروز خدایرا ببیند جهت کرامت جواب آنست که گویی قوی ترین آنست که این روا نبود زیرا که اجماع برین استو از استاد امام ابوبکر فورک رحمه الله شنیدم که حکایت کرد از امام اعظم ابوالحسن اشعری رضی الله عنه که او را اندرین دو قول است اندر کتاب رؤیة الکبیر
اگر گویند روا بود که ولی در حال ولی بود پس عاقبت او زان بگردد جواب گوییم هرکس که از شرط ولایت کند که عاقبت او باید که نیکو بود روا ندارد و آنکس که گوید روا بود در حال کسی گوید که من مؤمنم بر حقیقت باز آنک روا بود که حال او از آن بگردد در عاقبت دور نباشد برین قول اگر گوید که روا بود که ولی در یک حال صدیقی بود پس در دیگر حال از آن بگردد اختیار ما اینست و روا بود که از جمله کرامات ولی یکی آن بود که داند که او را عاقبت نیک خواهد بود و عاقبش نخواهد گردید و این باز آن مسیله کشد که یاد کردیم که روا بود که ولی داند که ولی است یا نه
بیا ساقی آن شیر شنگرف گونکه عکسش درآرد به سیماب خون
فصل اگر گویند خوف مکر از دل ولی زایل شود جواب آنست که چون ولی مصطلم بود از شاهد خویش مختطف بود بحال از احساس خویش وی مستهلک بود در آنچه بر وی مستولی بود و خوف از حاضران بود با ایشان
اگر گویند که چه چیز باید که غالب بود بر ولی در اوقات که با خویشتن بود گوییم صدق او در گزارد حقوق حق تعالی پس رفق او و شفقت او بر خلق در جمله احوال و رحمت خواستن او جمله خلق را و تحمل کردن او از خلق بخویی نیکو و نیکویی خواستن او از حق تعالی خلقان را بی آنکه التماسی کند از ایشان و همت او در رستگاری خلق بود و از ایشان اگر رنجی بدو رسد انتقام نکشد و خویشتن را از حقد بر ایشان نگاه دارد و دست از مال ایشان کوتاه دارد و به همه وجهی طمع از ایشان بریده دارد و زبان به بد گفتن از ایشان کشیده دارد و غیبت ایشان نکند و خصم هیچکس نباشد در دنیا و آخرتو بدانکه اصل بزرگترین کرامت اولیا یکی دوام توفیق است بر طاعات و عصمت از معصیت ها و مخالفت ها
قال الله تعالی لهم البشری فی الحیوة الدنیا و فی الآخرةگفته اند که این بشری خوابی نیکو است که مرد بیند یا او را ببینند
چون طرفی از سیر این قوم اثبات کردیم و بابی چند از مقامات با او پیوسته کردیم خواستیم که این رسالت را ختم کنیم بوصیت مریدان و امیدواریم بخدای عزوجل که توفیق دهد ایشانرا باستعمال آن و محروم نگذارد ما را از قیام بدان و بر ما حجتی نکندبدانک اول قدم مرید اندر طریقت چنان باید که بر صدق بود تا بناء آن درست بود که پیران گفته اند که مریدان از وصول محروم از آن باشند که اصل ضایع کنند
و هر مرید که اندر دل او چیزی را از دنیا قدر بود و خطر اسم ارادت برو مجاز بود و اگر اختیاری ماند بازو در آنچه از آن بیرون آمده بود از معلوم که خواهد که یکی را بدان مخصوص کند یا نوعی را از انواع بر در آن اندیشه کند یا شخصی را دون شخصی اختیار کند او متکلف بود در حال خویش و بر خطر بود که زود باز سر عادت خویش گردد زیرا که قصد مرید باید که در آن بود تا از علاقتها بیرون آید نه بدان اعمال بر کند و زشت بود مرید را که از معلوم جمله بیرون آید پس اسیر خرقه بود باید که بودن و نابودن آن چیز نزدیک وی هر دو یکی بود تا با درویشی بدان سبب نقار نکند و با کسی مضایقه نکند بدان اگر همه گبری باشد
و قبول دل پیران مرید را راست ترین گواهی باشد سعادت او را و هر که دل پیری از پیران او را رد کرد آن شومی فرا وی رسد اگرچه دیر برآمده باشد و هرکه حرمت پیر فرو نهد نشان بدبختی برو پیدا شد و البته خطا نشود
و صعبترین آفتها دریت طریقت صحبت کودکان است و هر که بچیزی ازین معنی مبتلا شد اجماع پیرانست کی خدای عزوجل او را خوار و مخذول گردانید و از خود مشغول بکرد و اگر او را هزار هزار کرامت بود و انگار که بمرتبۀ شهدا رسید زیرا که در خبرست بیان این و نه آن دل مشغول است بمخلوقی و صعبت ترین آنست که این حدیث بر دل ایشان اندک نماید و خوار فرا گیرند چنانک خدای تعالی میگوید وتحسبونه هینا وهو عندالله عظیم و ازین گوید واسطی رحمه الله که چون خداوندتعالی خواهد که بندۀ را خوار کند او را بصحبت احداث مبتلا کندفتح موصلی گوید با سه پیر صحبت کردم که ایشانرا از جملۀ ابدال دانستندی همه گفتند بپرهیز از صحبت کودکان
و از آفات مرید آنست که بنفس او درآید از حسد خفی بر برادران و آن چنان بود که چون یکی را بیند از برادران که حق تعالی او را بکرامات و کارهای بزرگ مخصوص گردانیده باشد درین طریقت و خویشتن را از آن محروم بیند حسد بدو درآید باید که بسنده کند بوجود حق تعالی و قدم او از مقتضی جود و نعم او و هر که را بینی از مریدان که حق تعالی رتبت او بزرگ گردانیده است باید که تو غاشیۀ او بر دوش گیری که سنت بزرگان آن راه برین بوده است
بدانک از حق مریدان آن بود که چون در میان جمعی باشد ایثار اختیار کند بهمگی خود گرسنگی خود کند و بسیران دهد و شاگردی کند هرکه را بیند که اثر پیری برو ظاهر بوده و اگرچه او ازو داناتر بود و بدین نرسد مگر که بیزاری ستاند از حول و قوت خویش و بدین فضل و منت حق تعالی تواند رسید
اما آداب مرید اندر سماع باختیار خویش البته اگر واردی برو درآید که او را بحرکت آرد و در وقت آن نبود که خویشتن را نگاه دارد بمقدار غلبۀ وارد او را در حرکت معذور دارد چون آن غلبه زایل شد واجب بود برو نشستن و آرام گرفتن زیرا که حرکت کردن بخوش آمدن وجد بی غلبه و ضرورتی درست نبود اگر چنانست که آنرا عادت کند بدان خوش آمدن وجد حرکت میکند او را از حقایق هیچ چیز کشف نیفتد غایت احوال او آن بود که دل او خوش گردد و در جمله حرکت نقصان حال بود مرید را و پیر را الا باشارتی بود از مقتضی وقت یا غلبۀ که تمیز از وی برخیزد یا مریدی بود که شیخ او را اشارت کند بحرکت آن هنگام حرکت کند باشارت پیر باکی نبود چون پیر از آن جمله بود که او را حاکم بود بر امثال او اما چون درویشان او را اشارت کنند بمساعدت در حرکت باید که مساعدت کند ایشانرا بدان نگاه داشته بود پس اگر این مرید را در حالت صدقی بود آن صدق حالت او درویشانرا باز دارد از آنکه درو مساعدت خواهنداما فکندن خرقه حق مرید آن بود که آنچه از خویشتن جدا کرد باز سر آن نشود الا که شیخ او را فرماید که باز سر آن شو وقت فراز ستاند بر نیت عاریت پس آن وقت بعد از مدتی آنرا بدرویشی دهد چنانکه دل آن پیر ازو نرنجد چون در میان قومی افتد که عادت ایشان افکندن خرقه بود و داند که ایشان باز سر آن شوند اگر در میان ایشان پیری نبود که واجب بود حشمت حرمت او نگاه داشتن و طریق آن مرید آن بود که باز سر خرقه نشود و نیکوتر آن بود که ایشانرا مساعدت کند پس بقوال بخشد چون ایشان باز سر آن شده باشند و اگر خرقه ننهند هم روا بود چون عادت قوم داند که ایشان باز سر خرقه شوند که در سنت ایشان زشتست باز سر خرقه شدن نه مخالفت او ایشانرا بازین همه موافقت پس باز سر ناشدن مرید مسلم نبود البته تقاضا کردن بقوال که صدق حال او خود قوال را بتکرار آرد یا دیگری را بر آن دارد که باز خواهد و هرکس که تبرک کند به مرید برو ستم کرده باشد که آن او را زیان دارد از کم قوتی او واجب بر مرید آن بود که بترک جاه بگوید و آن کس که بدو تبرک نموده باشد تا ازین آفت رسته باشد
بیا ساقی آن می که ناز آوردجوانی دهد عمر باز آورد
و اگر مریدی مبتلا گردد بجاهی یا معلومی یا صحبت کودکی یا میل بزنی و آنجا شیخی نبود که او را دلالت کند بر حیلتی که از آن خلاص یابد اینجا گه مرید را روا بود که بسفر بیرون شود و از آن موضع تحویل کند تا آن جاه بر خویشتن بزیان آرد که هیچ چیز دل مرید را زیان گارتر از حصول جاه نبود پیش از فرو مردن بشریتو از آداب مرید آن بود که علم او درین طریقت پیش از منازلت او نبود زیرا که خبر دادن از منازل نه چنان بود که از مقصود خبر دهد هرکه غلبه دارد علم او بر منازلت او او صاحب علم بود نه صاحب سلوک
و از آداب مرید آن بود که صدر نجوید و خویشتن را شاگرد و مرید نطلبد که مرید چون مراد گردد پیش از فرو مردن بشریت او و زایل شدن آفت ازو او محجوب بود از حقیقت و از اشارت و تعلیم او هیچکس را فایده نباشد
و چون مرید خدمت درویشان کند خاطر درویشان رسول ایشان بود بدو باید کی مرید مخالفت آنچه بر باطن او درآید از حکم خلوص در خدمت نکند و بذل وسع و طاقت بجای آرد
و از حکم مرید آن بود که چون خدمت درویشان کند صبر کند بر جفای ایشان که با او کنند و اعتقاد کند که روح خویش را بذل کند در خدمت ایشان و ایشان او را بر آن شکر نکنند و او باز آن همه از تقصیر خویش عذر خواهد و بر خویشتن از جنایت اقرار کند تا دل ایشان خوش باشد و اگرچه داند که او بری الساحه استاز استاد امام ابوبکر فورک رحمه الله شنیدم که گفت در مثل است که چون بر زخم کدینه صبر نتوانی کردن چرا بجای سندان باشی و درین معنی گفته اند
و واجب بود مرید را نگاه داشتن عهدی که با خدای تعالی کرده باشد که شکستن عهد در راه ارادت همچون رده بود از دین اهل ظاهر راو مرید باید که بر هیچ چیز عهد نکند با خدای تعالی باختیار خویش چندانک تواند زیرا که در لوازم شرع خود چندانی مجاهدت هست که وسع او در آن نرسد قال الله تعالی در صفت قومی ورهبانیة ابتدعوها ماکتبناها علیهم الا اتبغاء رضوان الله فما رعوها حق رعایتها
از کار مرید آنست که کوتاه امل باشد که درویش در بند وقت بودن چون او را در مستقبل تدبیر بود یا بغیر از آن وقت که دروست او را املی بود ازو هیچ چیز نیاید