گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
مغنی سحرگاه بر بانگ رودبه یادآور آن پهلوانی سرود
بار دگر زمانه مراد دلم بدادگردون ز کار بسته من بندها گشاد
با شاه بین چه مرحمتست این که حق نموددنیاش داده بود کنون دین بر آن فزود
ترک من بر سطح مه خطی مدور می کشددور بادا چشم بد الحق که در خور می کشد
چون نگارم گوی مه از غالیه چوگان کندعاشقانرا دل زغم چون گوی سرگردان کند
خبری سوی نگارم بخراسان که بردقصه ذره بدرگاه خور آسان که برد
دوش نسیم سحر بادم مشک وز بادنزد من آمد مرا مژده جانبخش داد
رسید خسرو عادل بطالع مسعودبمنتهای مراد و بغایت مقصود
زهی به سلسله زلف مشگبار مجعددل شکسته چون من هزار کرده مقید
زلف تو بر دو هفته قمر چون مقر کندآشوبها به پشتی دور قمر کند
شاه عالم روز کین چون قصد دشمن می کندتیغش از یک تن دو و تیر از دو یک تن می کند
چنین بود در نامه رهنمایاز آن پس که بود آفرین خدای
شاه جهان چو رخش بمیدان در آوردمه را چو گوی درخم چوگان در آورد
شاد باش ای دل که بختت پیشوایی می کندسوی نویین جهانت رهنمایی می کند
شاد آنک عیش برطرف بوستان کندوین موسم بهار بفصل خزان کند
شاه جهان چو پای فرا پیش صف نهاددشمن برای تیر وی از جان هدف نهاد
صبا بهر شکن از زلف او که تاب دهدشکست عنبر سارا و مشک ناب دهد
صبح سعادت از افق خرمی دمیدساقی بیار باده که وقت طرب رسید
صبح صادق بیرق نور از افق چون برکشیدخسرو سیارگان از باختر لشکر کشید
عید نو بر خسرو خسرو نشان فرخنده بادرأی ملک آرای او را شاه انجم بنده باد
فروغ صبح سعادت جهان منور کردنسیم نصرت حق ملک جان معطر کرد
گاه آن آمد که بر کف ساقیان ساغر نهندرخت اندوه دل آزادگان بر در نهند
دگر روز کز عطسه آفتابدمیدند کافور بر مشک ناب
گاه آن آمد که عالم جمله باغستان شودصحن بستان از خوشی چون روضه رضوان شود