گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چرخ دولابست دور آسمانزانکه هرکس را که اندروی گریخت
چون سفیهی زبان دراز کندکه فلانکس بفسق ممتازست
چشم مهر از فلک سفله چه داری چو ازوجز جفا و ستم و حیله عیانست که نیست
پیشتر از پیشتران وجودکآب نخوردند ز دریای جود
چیست آن برگی که شاخ دانش از وی بی برستمهره عقل از وجودش دایم اندر ششدرست
حالت مال و علم اگر خواهیتا بدانی که هر یکی چونست
خدایی که بنیاد هستیت رابروز ازل اندر افکند خشت
در جهان هر چه میکنند عوامنزد خاصان رسوم و عاداتست
دانی بزرگمهر حکیم جهان چه گفتبشنو که بشنود سخن هر که عاقل است
دی شنیدم که ابلهی میگفتپدر من وزیر خان بودست
دی مرا گفت محترم یاریکه دلم هیچ راز ازو ننهفت
دیدم آنکس را که باز همتشگاه صید باز سیمین طبل ساخت
در جهان هیچ به از عزلت و تنهایی نیستوین سعادت ز در مردم هرجایی نیست
در بهشت است هر که در وطنشنعمتی هست و جیق و واقی نیست
میوه فروشی که یمن جاش بودروبهکی خازن کالاش بود
دی گفت دوستی که مرا موی رو سفیدبس زود گشت گر چه که آنهم تباه نیست
در زبان فارسی فرقی میان دال و ذالیاد گیر از من که این نزد افاضل مبهم است
رزق مقسوم و وقت معلومستساعتی بیش و لحظه یی پس نیست
رسد ایدل بتو روزی تو بیسعی ولیکاز گدا طبعی خویشت هوس خواستن است
روز بازار فضل کاسد شدوین ز جور سپهر طیاش است
رسید نامه نامی ببنده ابن یمینبتازگی جگر مرده زو حیاتی یافت
ز یاری در خماری باده جستمگمانم بود کاورا بنگ نیکست
ز آنها که خبث باطن ایشانت ظاهرستابن یمین مرنج که بدشان سرشت و خوست
زدم از کتم عدم خیمه بصحرای وجودوز جمادی به نباتی سفری کردم و رفت