گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بگاه فقر توانگر نما-ز همت باشکه گر چه هیچ نداری بزرگ دارندت
بزرگان عراقی را بگوییدکه چاکر بس که اینجا بینوا زیست
بنام ایزد زهی خرم سراییکه چون فردوس اعلی دلگشایست
بروز نکبت اگر برج قلعه فلکتچو شاه کوکبه چرخ منزل و مأواست
پادشاهی نزد اهل معرفت آزادگیستهر که بند آرزو بگشاد از دل پادشاست
ای به زمین بر چو فلک نازنینناز کشت هم فلک و هم زمین
بهر روزی بهر دری چه رویای ز ضعف دل اعتقاد تو سست
با فلک دوش بخلوت گله یی میکردمکه مرا از کرم تو سبب حرمان چیست
بردم بنزد خواجه شکایت ز رنج فقرگفتم دوای این بکف همت شماست
بزرگوار امیری که زبده کرم استدر انتساب حسینی و سیرتش حسن است
بخور بنوش بپاش و بدان که حاصل عمرخرد نداشت کسی کو بدیگری بگذاشت
بگفتار اگر درفشاند کسیخموشی به بسیار از آن بهترست
براه راست توانی رسید در مقصودتو راست باش که هر دولتی که هست تراست
تا توانی التماس از کس مکنخاصه از ناکس که آن عین خطاست
ترک و تجریدست زاد اندر طریق راه حقهر که دارد توشه یی او را امید مخرجست
تو ز من برتری اگر جستیگفت آنکو ز حالت آگاهست
صبحدمی با دو سه اهل درونرفت فریدون به تماشا برون
تعیین دال و ذال که در مفردی فتدز الفاظ فارسی بشنو زان که مبهم است
جهان لطف و کرم تاج ملک خواجه علیتویی که کس ز تو شد هر که در زمانه کس است
جهان از بهر یکتن نیست تنهایقین میدان درینمعنی شکی نیست
جمعی اقاربم طمع خام بسته انددر ملک ریزه یی که بدانم تعیش است
جمعی که رباعی ز غزل باز ندانندگفتار چنانهاست که شایسته و زیباست
چنان سزد که ز کار جهان نفور بودکسیکه پیرو گفتار مردم داناست
چیزیکه رفت رفت مکن یاد ازو دگرزیرا که تازه کردن غم کار عقل نیست