گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
مرا نیمه نانی که در خور بودبدست آورم از ره دهقنت
ما را حکایتی عجب افتاد با ملکناید بیان حالت آنهم بشرح راست
مرا صورت از لغوه گر کج شودچه نقصان رسد زان بمعنی راست
معنی طلب که بر در و دیوار صورتستمغزست نزد مردم دانا هنر نه پوست
مرا مذهب اینست گیری تو نیزهمین ره گرت مردی و مردمیست
مخور ای ابن یمین غم چو وفاقت برسدبحضور عم و خال و پدر و مادر نیست
نکند عمر خویشتن ضایعهر که در عقل او قصوری نیست
وزیر مشرق و مغرب مگر نمیداندکه منصبی که مرا هست هیچکس را نیست
موبد ی از کشور هندوستانرهگذر ی کرد سوی بوستان
وزیر شاه نشان ای یگانه دو جهانتویی که ذات تو مقصود از سه مولودست
والاضیاء دین تویی آنکس که آفتابدر پیش رای انورت از ذره کمترست
هر که رنجی کشید و گنج نهادبضرورت به دیگران بگذاشت
هر یکی از شهان بوقت شکارصید دیگر کند بقوت بخت
هر که در کارها مشاوره کردگلبن باغ دولتش بشکفت
هر که در صبح از بگه خیزیدر دل از مهر حق چراع افروخت
هر که را در جهان همی بینیگر گدایی و گر شهناهیست
هر چه داری بخور و بذل کن و باک مدارکه ترا طعنه زند کس که فلان متلافست
هر کس که حال دینی و عقبی شناخت اوزین بس ملول حال بدان سخت مایل است
هیچ دانی کز چه باشد عزت آزادگاناز سر خوان لییمان دست کوته کردنست
خیز و وداعی بکن ایام رااز پس دامن فکن این دام را
هر کو درین زمانه طلبکار منصبی استهیچ از نصاب عقل مر او را نصیب نیست
هنرمند باشد بسان گهرکه هر کس مر او را خریدار نیست
هر که موجود حقیقی را شناختذات ایزد را بلا اشباه گفت
یکیست فاضل و دانا اصیل و پاک نسبولیک هیچ کسش در جهان ندارد دوست