گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
خرم اینقصر دلفروز که بر روی زمینارم و خلد برین نیست اگر هست جز این
دلا در نیک و بد بی اختیاریچنین آمد ز بدو فطرت آیین
ز آستانه جاه و جلال خسرو عهدکه هست پایه قدرش بر اوج علیین
ز ابن یمین پیام برای باد صبحدمنزد علاء دولت و دین آصف زمان
ز هی سعادت من گر نسیم باد شمالکه در ادای رسالت بود چو روح الامین
زندگانی بکنج عافیتیبیمشقت چو میتوان کردن
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداختکه یک دم از تو نظر بر نمی توان انداخت
سخن فرزند جان و بکر فکرستبهر نا اهل و دون نتوانش دادن
سفر نیکست بهر آنکه هر روزچه خوش باشد بنو جایی رسیدن
شبی بحجره خلوتسرای عقل گذشتملول گشته ز اغیار و یار ابن یمین
غیر این اصطرخ پر ماء معینکس نشان داد آسمانی بر زمین
قلم را بر تبت فزون دان ز تیغبود گرچه کم زو به نیروی تن
که میبرد سخنی از زبان ابن یمینبسیف دولت و دین مفخر زمان و زمین
که باشد آنکه رساند ز راه لطف و کرمرسالتی بجناب خدایگان از من
کسی که نیک نهاد آمد از بدایت کارز خود چگونه پسند آیدش بدی کردن
گفتم روم زیارت پیشینیان کنمباشد که راحتی رسد از روحشان بمن
گشتست طبیعت گروهیدایم دو زبان چو مار بودن
معلمت همه شوخی و دلبری آموختجفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
گفتند چو هست رزق مقسومزحمت چه کشی ز بهر جستن
گر ثواب و عقاب خواهد بودنیک و بد را مخیری پس ازین
مهر سپهر رفعت و دارای مملکتوالا علاء دولت و دین آصف زمان
مرا هفتاد و پنج از عمر بگذشتندیدم آدمی از هیچ انسان
می نوش و شادباش و طرب کن که دمبدمنو مهره یی برآید ازین حقه کهن
مرد نا آزموده را زنهارنه ثنا گوی و نه نکوهش کن