گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای شهنشاهی که ترک آسمان بندد کمراز برای بندگی کمترین هندوی تو
آصف ایام تاج ملک و دین عبدالکریمای برونق کار دین از رای ملک آرای تو
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرتتا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
ایدل صبور باش بر احداث روزگارنیکو شود بصبر سرانجام کار تو
بر فلک دل منه ار بوی خرد یافته ایکه نبینی به وجود آمده ناحق تر از او
پدری با پسر بشفقت گفتکه پسندیده دار عادت و خو
چه کنی با فلک عتاب که مننیک بد حال گشتم از فن تو
چرخ دولابیست پنداری جهانبر مثال کوزه ها خلقان او
حبذا باغ و راغ علیا بادو آن ریاض چو اطلس و خز او
دو قرص نان اگر از گندم است اگر از جودو تای جامه اگر کهنه است اگر از نو
ز آتش مجمر ار کشم دودیبی نیازم ز عود سوزی او
سحرگه که در گوش گردون فتادخروش خروس و نوای چکاو
کردم سیوال از کرم خواجه حاجتیبیرون ز وعده یی نشنیدم جواب او
بنده وار آمدم به زنهارتکه ندارم سلاح پیکارت
که میرود بجناب رفیع آصف عهدکه با فلک ز علو بر زد آستانه او
گر به منت بر کفت لعلی نهد فیروز شاهگر خراج ملک هندوستان بود مستان از او
گر بدانی فریب دنیی دوندل بجان آیدت ز صحبت او
مجلسی داریم الحق جامع هر کام دلای دریغا نیست در وی منظر چالاک تو
مرا چون خار غم در دل شکست از مهر گلرویاننهادم سر ازین حسرت بنفشه وار بر زانو
مرد عاقل نرود در پی کاری که در آنهر کسی تهمت دیگر نهد اندر حق او
ملک عزت گرت همی بایداز من این پند مشفقانه شنو
ندیدم من از آدمی هیچکسکه اخلاق او جمله باشد نکو
هر که از طاعت بسیار در افتاد بعجبچون عزازیل شود مستحق لعن و تفو
الهی بهنگام پیری مراتمنای نفس جوانان مده