گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو روزگار بکام تو گشت و دولت یاربکوش تا دل آزرده یی بدست آری
چه خوش بودی ایدل درین دیر فانیکه کس را بکس آشنایی نبودی
چهار چیز بچار دگر بود محتاجبیان کنم اگر آنرا تو مستمع باشی
دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاستاز خانه برون آمد و بازار بیاراست
چهار چیزست آیین مردم هنریکه مردم هنری زین چهار نیست بری
چون رسد روزی به وقت خویشتنزحمت جستن چه بر خود می نهی
چنان زندگانی کن ای نیک رایبوقتی که اقبال دادت خدای
خداوندا همیشه بود ما راکتان و صوف و کمخاو عتابی
خسروا قدرت آن بینمت از لطف خدایکه بکتان مدد از پرتو مهتاب دهی
خداوندا بر این عالیجنابتکزو دارد فلک صد شرمساری
خداوندا بحق آن کرامتکه ما را در ازل کردی گرامی
دیده ام اکثر ممالک رابه ندیدم ز ملک تنهایی
دلا تفرج فردوس اگر همی طلبیبیا و نزهت فردوس بین در این طنبی
در قصه شنیدیم کزین پیش بزرگییک بدره زر داد بیک بیت فلانی
سلسله موی دوست حلقه دام بلاستهر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
دلا پاس این یکسخن گوش دارکه دارد خواص دم عیسوی
دست اگر در دهان شیر کنیوز پی قوت لقمه برداری
ز بهر خوشدلی خویش درون دنیا رانگاه کن که چه کفت از طریق استادی
ز مستی عشق ار خرد یار تستمشو هشیار ار توانی دمی
ز مخلوق کاری گشایش نگیرددل اندر خدا بند اگر کار خواهی
زر بسیار چه حاجت که کنی صرف بر آنکخانقاهی بگچ و سنگ بعیوق بری
زنهار قصد کندن بیخ کسان مکنزیرا که بیخ خویشتن است اینکه میکنی
سیرت آزادگان از سفلگان هرگز مجویکی بود چون سرو سوسن هر کجا خار و خسی
سرا فاضل آفاق رکن ملت و دینتویی که زبده اسلاف و فخر اخلافی