گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سپهرا من از گردشت فارغممرا کی توانی که غمگین کنی
صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاستچاره عشق احتمال شرط محبت وفاست
شهاب الدین علی را گفت یاریکه ما را از میت چون نیست بهری
صاحبا بنده را بخدمت توپیش ازین بیش ازین محل بودی
صحبت صاحبنظر باید که باشد با دو کسیا کریمی نامجوی و یا حکیمی راستگوی
عمری بغفلت ایدل نادان گذاشتیبر عقل خود وساوس شیطان گماشتی
عزیزی مرا گفت بر گو چه حالستکه تنها بسر میبری روزگاری
عاقل نکند بهیچ روییبیمنفعتی زیارت حی
عماد الدین محمد را بگوییدز من رمزی بآیین عتابی
فیلسوف زمانه قطب الدینکرده کاری عجب چه نادانی
فرزند هنرمند من ای نور دو چشممحقا که مرا بیتو ز جان هست ملالی
فیلسوفی گفتم اندر خطه هندوستانحکمتی دیدم نوشته بر در بتخانه ای
خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاستراحت جان و شفای دل بیمار آنجاست
قطب سپهر مکرمت ای یافته دلماز جود تو چو ذره ز خور تاب زندگی
کاشکی با اینهمه محنت که من دارم ز غمروز آخر خود نکردی با من این بد گوهری
کریما وعده ای دادی چنانمکه خادم گشت از آن مخدوم راضی
کسیکه سفله و ادنای خلق بوده بوداگر بگیرد امروز ماه تا ماهی
گر کسی با تو بد کند زنهارجز بنیکی جزای آن نکنی
گر ستم میرسد از غیر ترا باک مدارکه مرا تجربه افتاد درین کار بسی
گر تمتع ترا ز نقره و زراینقدر بس که قابض آنی
گر تو بر سهل و ممتنع خواهیخویشتن را که مطلع یابی
گذر کن از ره لطف ای نسیم باد شمالبخاک درگه نویین شهنشان کرتای
مرا در خفیه دی میگفت یاریکه بینم شاه را از تو غباری
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاستکان که عاشق شد از او حکم سلامت برخاست