گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن بت که دلم شیفته شد بر چشمشمستست بسان نرگس تر چشمش
تا از گل سیراب تو بر رست حشیشبی بهره شدم از تو چو از خلد کشیش
بیا ای ساقی مهوش بیار آن آب چون آتشبگو ایمطرب خوشگو نواهای خوش دلکش
استاد حسین ای بصفا همچو سروشبا نطق تو سحبان شود از عجز خموش
گر خوش گذرانی گذرد عمر تو خوشور کم بزنی نقش تو آید همه شش
آنکس که مهیا بودش وجه معاشوز دور فلک نباشدش هیچ خراش
روزیکه بود صحت و اسباب معاشزنهار غنیمت شمر و خوش میباش
اینخطه اگر چه هست با نزهت و روضدر وی نه باختیار خود کردم خوض
ایروی دلارای تو رخشنده چو شمعبفروز شبی کلبه من بنده چو شمع
صبحی مبارکست نظر بر جمال دوستبر خوردن از درخت امید وصال دوست
آنخواجه که دارد کف دربار چو میغو آن گرد که خون چکانداز میغ بتیغ
چون آتش و آب گر نشستی در میغهم دست اجل بر تو کشد ناگه تیغ
از کوی تو دلفکار رفتیم دریغبا ناله زار زار رفتیم دریغ
ای حکم ترا مطیع از قاف بقافوی جمله شهانرا سر کوی تو مطاف
بگذر به چمن موسم گل جام به کفتا رخ نهد آفتاب عیشت به شرف
روی تو فروغ آفتابست بلطفیا عکس گل تازه در آبست بلطف
کنجی ورفاغی و فراغی از خلقحاصل کن و بگذر ز سر اطلس و دلق
فریاد ز ناوک جگر دوز فراقو ز آتش جانگداز دلسوز فراق
شب تیره و صبح گشته روشن زافقچون عارض دلدار ز پیروزه تتق
ای در سر تو فتاده سودای عراقبد بود که افتاد تو را رای عراق
گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوستاینک علی الصباح نظر بر جمال دوست
ای ریخته از شرم کفت ابر عرقبر جمله جهان جسته بهر کار سبق
این گنبد سبز از شفق مرجان رنگدانی بچه ماند ایدل با فرهنگ
با جمله هنروران بکین است فلکوز خلق زمانه بهگزینست فلک