گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو در نورد دفراش امر کن فیکونسرای پرده سیماب رنگ آینه گون
ای گذشته پایه قدرت زهفتم آسمانوی رسیده صیت انصافت باقطار جهان
زهی بعدل تو اقلیم شرع آبادانزرشح کلک تو اجزای روزگار جوان
هر که دلارام دید از دلش آرام رفتچشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
ای بتو چشم مملکت روشنوی بتو جان مکرمت گلشن
زهی گشاده بمدح تو روزگار دهنزهی نهاده بحکم تو آسمان گردن
رسول مرگ پیامی همی رساند بمنکه میخ خیمه دل زینسرای گل برکن
ای نقشبند عالم جان اندرین جهاننی نی که نیست هیچ پذیرای نقش جان
ای کلک نقشبند تو آرایش جهانوی لفظ دلگشای تو آسایش جنان
چیست آن آخته آینه گوننه صدف لیک بگوهر مشحون
منم که گوهر طبع منست کان سخنمنم که زنده بلفظ منست جان سخن
باز این چه ظلمتست که در مجمعی چنینکس را شکیب نیست دریغا قوام دین
منت خدایرا که بتایید آسمانشد روح عقل تازه و شخص کرم جوان
دولت بیدار دوش کرد زعقل امتحانگفت بگو چیست آن گوهر روشن روان
ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکتزیبا نتواند دید الا نظر پاکت
ای نهاده گوشه مسند بر اوج آسمانوی گذشته پایه جاهت ز اطلاق مکان
زهی وفای تو مانند نقش بر ناخنفکنده دست جفای تو بر جگر ناخن
ای ملوک جهان مسخر توآدمی زاد جمله لشگر تو
بنگرید این چرخ و استیلای اوبنگرید این دهر و این ابنای او
زهی ملک و دین از تو رونق گرفتهز تیغت جهان ملت حق گرفته
ای ردای شب نقاب صبح صادق ساختهوی ز سنبل پرده گرد شقایق ساخته
ای غم تو چون سویدا جای در دل یافتهوی خیالت چون سوادا زدیده منزل یافته
ای جهان از تو معطر گشتهوی فلک از تو منور گشته
دارم زعشق روی تو پیوسته ترمژهوزخون دل زفرقت تو بارور مژه