گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
که را رودکی گفته باشد مدیحامام فنون سخن بود ور
زان مرکب که کالبد از نورلیکن او را روان و جان ازنار
بزلف کژ ولیکن بقد و قامت راستبه تن درست و لیکن بچشمکان بیمار
تو آن ابری که ناساید شب و روزز باریدن چنانچون از کمان تیر
آن که مرا آرزوست دیر میسر شودوین چه مرا در سرست عمر در این سر شود
ای کرده چرخ تیغ ترا پاسبان ملکوی کرده جود کف ترا پاسبان خویش
نگه کن آب و یخ در آبگینهفروزان هر سه همچون شمع روشن
زان تلخ میی گزین که گرداندنیروش روان تلخ را شیرین
ملک آن یادگار آل داراملک آن قطب دور آل سامان
چشم تو که فتنه جهان خیزد ازولعل تو که آب خضر می ریزد ازو
شود خون جگر از دل چکیدهکه آب آتشین آید ز دیده
ملک بی ملک دار باشد نیور بود پایدار باشد نی
در افکند ای صنم ابر بهشتیزمین را خلعت اردیبهشتی
جهانا همانا فسونی و بازیکه بر کس نپایی و با کس نسازی
دریغا میر بونصرا دریغاکه بس شادی ندیدی از جوانی
هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شودتا منتهای کار من از عشق چون شود
کاشکی اندر جهان شب نیستیتا مرا هجران آن لب نیستی
من بر آنم که تو داری خبر از راز فلکنه بر آنم که تو از راز رهی بی خبری
ز دو چیز گیرند مر مملکت رایکی پرنیانی یکی زعفرانی
درخور حمد و ثنا بار خدایی است کریمکه ز خوان کرمش بهره برد دیو رجیم
اگر زنطقه ی موهوم آمده دهنیدهان تو است در آن نقطه هم بود سخنی
ای دل به یمن سلطنت فقر شاه باشبی پا و سرپناه سریر و کلاه باش
بخت این کند که رای تو با ما یکی شودتا بشنود حسود و بر او ناوکی شود
ای چهر بر فروخته ات لاله زار عمربازآ که بی رخ تو خزان شد بهار عمر