گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای سید والا گهر نیک نسبتو شمسی و سادات زمان چون کوکب
سرمایه مردی و فتوت باشدجود و کرم و سخا و همت باشد
دستور چو با عقل و کفایت باشددر فکر بقای دین و دولت باشد
ایران همه دلکش و منظم باشداین گونه ز عدل صدراعظم باشد
کاروانی شکر از مصر به شیراز آیداگر آن یار سفر کرده ما بازآید
آنم که از ضمیر منست انور آفتابزان برندارد ازقدم من سر آفتاب
ترسم که بس که می کنم از درد اضطراباز من چو نور دیده کند یار اجتناب
خوش در نگار بسته دگر نوبهارستگل رنگ کرده باز به خون هزار دست
ای از سپاه خط تو خورشید در حصارحسن تو بسته پنجه خورشید را نگار
گذشت آن که روی لاله خیمه بر گلزارشکوفه بر فلک افکند از طرب دستار
چنان گریستم از درد دوری دلبرکه کشتی فلک افکنده اندرو لنگر
غمم نمی رود از دل به گریه بسیارکسی به آب ز آینه چون برد زنگار
زهی ز خوی تو بر باد داده جان آتشفکنده آتش روی تو در جهان آتش
ای زخط بگرفته خورشید رخت در بر هلالجز تو کس را نیست خورشید از گل ار عنبر هلال
گرفتم آینه تا بنگرم حقیقت حالز ضعف خویش نبینم در آینه تمثال
اگر آن عهدشکن با سر میثاق آیدجان رفته ست که با قالب مشتاق آید
ز روزگار ندیدم دمی فراغت بالبیار ساقی جامی زباده مالامال
زهی ز غیرت ابروت دلشکسته هلالز روی خوب تو خورشید را رسیده زوال
زبس که ریختم از دیده خون دل بیرونکنون برونم از خون پرست همچو درون
اشک نبود این که می بارم ز روز تار منروز اختر می شمارد چشم اختر بار من
ز جور دل که هیچ کس مباد چنینسرم مباد گرم سررسید بر بالین
بیابیا قدمی نه چو گل به صحن چمنچو غنچه چند توان بود پای در دامن
شد چنان گرم جهان ز آمدن تابستانکه رسد عاشق از گرمی معشوق به جان
ای مکان پاسبانانت فراز آسمانزآسمان تا آستانت از زمین تا آسمان