گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
باد نوروز آمد و آورد بوی یاسمینبهر رقص آمد برون دست چنار از آستین
از بس که گریه کردم و از بس کشیدم آهطوفان آب و آتش ماهی گرفت و ماه
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آیدو گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید
باز این منم گذاشته در کوی یار پایبر اختیار خود زده بی اختیار پای
زبس که یافت دلم لذت گرفتاریبه دام افتد اگر صد رهش برون آری
زهی نگاه تو سرگرم مردم آزاریمنم ز چشم تو در عین گرم بازاری
دامنم دریای خون زین چشم خون پالاستیهرکه چشمش ابر باشد دامنش دریاستی
من آن چه می کشم از جور چرخ میناییگمان مبر که بود چرخ را توانایی
چشم ترم به آب رسانیده آب راحاجت نشد به رفتن دریا سحاب را
محنتی هر ساعت از تو پیش می آید مراپیش محنت های بیش از بیش می آید مرا
مخواه از دوستان ای دوست عذر کم نگاهی راکه هم چشم تو خواهد کرد آخر عذرخواهی را
از آن در سینه دارم دل که باشد درد و داغ آنجانه زان دارم که باشد شادمانی و فراغ آنجا
که برگذشت که بوی عبیر می آیدکه می رود که چنین دل پذیر می آید
ز گریه منع مکن دیده پر آب مراکه برطرف کنی از کشتن اضطراب مرا
بهر قتلم یک نفس بس نرگس جانانه راشعله ای کافی بود بال و پر پروانه را
چون گرم گریه کردم چشم گهرفشان راانداختم به ساحل چون موج آسمان را
سوختم ترسم که رویش دیده باشد بی نقابزآن که می بینم که تابی هست اندر آفتاب
مرا کناره ی جویی و یک سبوی شرابهزار بار زجنت به است و بوی شراب
عشق گل گر آشکارا کرد بلبل باک نیستعاشقی ترسد ز رسوایی که عشقش پاک نیست
بی گل روی تو بر ما جام صهبا آتش استدر نظر آب است اما در سویدا آتش است
تار زلفت گر چو بخت تار با ما یار نیستیک گره کمتر به دور افکن دلم دشوار نیست
منت ایزد را که سودای توام از سر نرفترفت جان اما غمت از جان غم پرور نرفت
ز یار شکوه عاشق به کفر نزدیک استبدی که صاحب روی نکو کند نیک است
آن نه عشق است که از دل به دهان می آیدوان نه عاشق که ز معشوق به جان می آید