گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
همه شب دارم از دل باده نابی که من دانمبه گریه می کنم گلگشت مهتابی که من دانم
ز غم جان می دهم چون دلربای خود نمی بینمچه درد است این که جز مردن دوای خود نمی بینم
مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغامتو مستریح و به افسوس می رود ایام
دلم پیاله ی خون جام لاله گون چکنمشراب در کف و سوز تو در درون چکنم
بیتو شامی که چراغ طرب افروخته امیاد از شمع رخت کرده ام و سوخته ام
به بویت صبحدم گریان به گلگشت چمن رفتمنهادم روی بر روی گل و از خویشتن رفتم
دل گشت خون و داد بگریه سرای چشمچشمم بلای دل شد و دل شد بلای چشم
مرا که دل نگذارد که بیتو آب خورممراد چیست که در وقت گل شراب خورم
هرگز به وصلت ای گل رعنا نمی رسمجایی رسیده یی که من آنجا نمی رسم
شب آمد هرکسی را روی در کاشانه ای یابممن دیوانه گردم تا کجا ویرانه ای یابم
ببزمت گر بپهلوی رقیبان جا نمی کردممن دیوانه انجا این همه غوغا نمی کردم
ای غنچه تو چشمه ی نوش و نبات هملعل لب تو آتش و آب حیات هم
من آشفته هم در خواب مستی کاش می مردمکه روز از مستی شب این همه خجلت نمی بردم
روزگاری ست که سودازده روی توامخوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام
هر دم اندیشه ی ان شوخ ستمکاره کنمصورت او بخیال آرم و نظاره کنم
بس بینوا ز ساقی خود دور مانده اماز سر شراب رفته و مخمور مانده ام
تا بکی در کنج خلوت گرد بیحاصل خوریمخیز تا این سجده ها در سایه سروی بریم
قدح بیار که من خانه سوز و دیر پرستمز جام جرعه چه خیزد سرقرابه شکستم
سحر ز میکده گریان و دردناک شدمبراه دوست فتادم چو اشک و خاک شدم
رفتیم و گرد هستی از کوی یار بردیمداغ دل بلا جو زین لاله زار بردیم
مست گشتم سر ز قید هوشیاران می برمرخت خویش از پهلوی پرهیزگاران می برم
ما نخل خرد از بن و پیوند شکستیمآشوب جنون تند شد و بند شکستیم
ما بهر ساقیان دل فرزانه سوختیممجموعه ی خیال بمیخانه سوختیم
رفتم ز کوی تو چو مقامی نداشتمدل برگرفتم از تو چو کامی نداشتم