گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
زبسکه روزم از آن مه ملال می خیزدشبم بکشتن خود صد خیال می خیزد
سه کس را شنیدم که غیبت رواستوز این درگذشتی چهارم خطاست
گر آه کشم آن سگ کویم بسر آیدکز آه من سوخته بوی جگر آید
از خاک رهم عشق بر افلاک برآردچون ذره مرا مهر تو از خاک برآرد
آگه از شمع رخش هم عاشقی چون من شودهر کجا در گیرد آتش سوزاو روشن شود
مرا که گبر و مسلمان نظر پرست شناسدخوشم که هر کسی ام انچنانکه مست شناسد
سحر چو آه من می پرست میخیزدبهر که میوزد از خواب مست میخیزد
سرا پای تنم هر دم ز موج دیده تر گرددبغرقاب غمم زین بحر یارب زود برگردد
چو بهر قتل غیر آن مه به تیغ آبگون خیزدز غیرت بر سراپای تنم رگهای خون خیزد
صبا چو جعد سر زلف یار من بگشودگره ز کار من و روزگار من بگشود
رشک رقیب تا کیم ای بیوفا کشدخواهم اجل رقیب ترا یا مرا کشد
هرچند بیخم می کنی وصلت گرم خرم کندبازم نهال زندگی پا در زمین محکم کند
شنیدم که دزدی درآمد ز دشتبه دروازه سیستان برگذشت
دیده هر که از هوس سوی تو سیمتن بودغرقه بخون دل شود گر همه چشم من بود
چشم صاحبدل نظر چون بر رخ گل می کنداز جمال گل قیاس حال بلبل می کند
کسی از خار خار جان مجنون کی خبر داردمگر هم ناقه لیلی که خاری در جگر دارد
چه عیب ار خون بگریم چون مرا رندی ز کوی خوددلم خونست ازین درد و نمی آرم به روی خود
ناقه لیلی که سر در کوه و هامون می کنددر بن هر خار جستجوی مجنون می کند
خاک ره خواست سرم یار و چنان خواهد بودهرچه او بر سر ما خواست همان خواهد بود
بذات حق که مرا تا وجود خواهد بودسرم بپای بتان در سجود خواهد بود
چار دیوار جهان کز غصه دلها خون کندنم کشید از خون ما کس تکیه بر آن چون کند
لیلی نبودش این نمک شیرین چنین زیبا نشدخواه از عرب خواه از عجم چون او کسی پیدا نشد
در لعل لبش چاشنی خنده ببینیددر آب حیات آتش سوزنده به بینید
یکی گفت با صوفی یی در صفاندانی فلانت چه گفت از قفا