گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا جان ترا فنا میسر نشوداز نور بقا دلت منور نشود
آن قوم که اسرار ازل بنهفتنددر پرده ی دل گوهر وحدت سفتند
وقتست که رنگریزی تاک کنندخوبان چمن جلوه بر افلاک کنند
منت که رسیدیم بکام دل ازوحل گشت بما جهان جهان مشکل ازو
ساقی قدحی که از میان خواهم رفتآشفته و مست از جهان خواهم رفت
افسوس که آتشم ببیهوده فسردوین جام لبالبم رسیدست بدرد
هر دم چو فلک بوضع دیگر گرددکام دل ازو کجا میسر گردد
تا از نظرم نهفته یی همچو پریدیوانه شدم ز غایت در بدری
جام می و بزم عشرت از میخوارانفردوس جزای عمل هشیاران
من آن نی ام که دل از مهر دوست بردارمو گر ز کینه دشمن به جان رسد کارم
من می نه پی دفع خرد می نوشمحقا که بدفع خوی بد می کوشم
تا خار کند نزاع همسنگی گلزایل نشود ز غنچه دلتنگی گل
از گلشن جان غرض گل روی تو بودزین باغ مراد سرود دلجوی تو بود
یا رب سببی که آب حسرت نخورموز جام هوس شراب غفلت نخورم
یا رب بفقیری و جگر سوزی ماوز شعله ی شوق تو دل افروزی ما
ای دل بهوس روزی ننهاده مخواهبا قسمت خود بساز و از غصه مکاه
ایزد همه خلق و لطف بخشید تراوز خلق جهان بلطف بگزید ترا
هر چند که خرقه ام شراب آلودستسیل مژه ی ترم بخون پالودست
در میکده ها حکم جنونم کردنددر صومعه رفتم و برونم کردند
گاهی ز هوای روز وصلیم نژندگاهی ز شب فراق داریم گزند
منم این بی تو که پروای تماشا دارمکافرم گر دل باغ و سر صحرا دارم
روزی دلم از پی سرانجام نشدجانم نفسی مایل آرام نشد
چون مرغ سحر جناح گلفام گشوداز بیضه ی صبح زرده ی مهر نمود
ای نظم تو نو گل گلستان خیالنثر تو خوش آیندتر از آب زلال