گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
می نوش که شد چمن زر افشان ز خزانرخ چون گل آتشین کن از آب رزان
پیوسته مرا فلک جگر خون دارددر سیر و سفر
از باد خزان درخت عریان گردیدچون قامت نی
دارم بتی که شرح ندارد بهانه اشترکی که زهر می چکد از تازیانه اش
همه شب گرد شمع خویش بی پروانه می گردمرخ چون ماه او می بینم و دیوانه می گردم
باز از شراب دوشین در سر خمار دارموز باغ وصل جانان گل در کنار دارم
چو نتوانم که در بزم تو بی موجب درون آیمشوم دیوانه تا آبی برون بهر تماشایم
دارم دل گرم و دم تقریر ندارمدریاب که می سوزم و تدبیر ندارم
اگر عکس تو افتد ای صنم در پرده مستان راصراحی لعبت چینی نماید می پرستان را
دمی کز تن جدا سازد سرم تیغ جفای توتن زارم روان در سجده افتد پیش پای تو
در دل من گر دمی آن ماه منزل می کندتا رود بیرون هزاران رخنه در دل می کند
تو در خوابی و من گرد سرت در ناله و زاریچه چشمست اینکه ریزد خون من در خواب و بیداری
هر نفست با کسی شوخی و بی باکیستجان مرا سوختی این چه هوسناکیست
هرکه دارد در دهان چون غنچه سیراب زرعاقبت بوسد لب لعل بتان سیمبر
بود بیجان آینه از هجر روی روشنشصورت او دید پیدا گشت جانی در تنش
داغ داغم از هوای دوزخ و فکر بهشتگه چراغ مسجدم سوزد گهی شمع کنشت
نه دست رسی به یار دارمنه طاقت انتظار دارم
بتان با هم حکایت های شیرین بر زبان دارندبه شکل طوطیان دایم شکرها در دهان دارند
اگر چه میکده بسیار و باده ارزانستبجرم شحنه نیرزد گر آب حیوانست
چو برگ لاله سموم غمت گداخت مراروم بدشت عدم کاین هوا نساخت مرا
نماید تیره گون آیینه بی روی نکوی اومگر عکس جمالش آورد رنگی بروی او
چراغ خلوتم ای باد کشتی بی محل امشبعجب گر درنمی گیرد مرا خواب اجل امشب
بمیرم چند بر مقصود بخت واژگون باشمز من معشوق سامان جوید و من در جنون باشم
به دور لاله چون ابر بهاران رو به صحرا کنشراب ارغوانی نوش و عالم را تماشا کن