گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا به عشق تو سر در آوردمسر به دیوانگی بر آوردم
ز غم می سوزم و یک لحظه آرامی نمی بینمسر آمد عمر و این غم را سرانجامی نمی بینم
چو مجنون گر به صحرا افتم از شوق رخت روزیبه جز خورشید بر بالین نبینم هیچ دلسوزی
من اگر نظر حرام است بسی گناه دارمچه کنم نمی توانم که نظر نگاه دارم
به غیر از مه ندارد کس خبر از ناله و آهمکه او در وادی هجر تو شب ها بود همراهم
دلگرمی افزون می شود دور از مهی چون هر شبمگویا ببرج آتشین کردست منزل کوکبم
تا کرد سیب با ذقن او سخن برونبگرفتش آنچنان که برویش فتاد خون
زده ام ز عشق شمعی بخود آتشی بخامیشده ام خراب و رسوا بامید نیکنامی
ز پیش چشم گریان عزم رفتن چون کند یارمز جان خود کنم قطع نظر وز دیده خون بارم
چنان در مجلس می عشوه ساقی کند مستمکه بی خود افتم و ماند چو صورت جام در دستم
چو شب ظلمت شود در کوی او از دود آه منبود هر شمع سبز از مجلس او خضر راه من
نیست در آتش غمت گریه ز روی اضطرابدود کباب دل مرا کرده روان ز دیده آب
ز راه آن حرم گردی چو در پیراهنم گیردروان هر ذره از بهر زیارت دامنم گیرد
گرمی مجلس از نفس دلکش منستجوش و خروش اهل دل از آتش منست
من دوست می دارم جفا کز دست جانان می برمطاقت نمی دارم ولی افتان و خیزان می برم
دوست دشمن گشت و مهرم در دل همدم نماندآنکه قدری داشتم پیش کسی آن هم نماند
وقتست که با خوبان در باغ گذار آرمهم سرو ببر گیرم و هم گل بکنار آرم
چو میرم شمع من گر بر مزارم پرتو اندازدفلک هر ذره از خاک مرا پروانه ای سازد
خوش آن ساعت که در آیینه می دیدیم ترا ای ماهتو هردم جلوه می کردی و من هم می کشیدم آه
هر ناوک مژگان که دلم در نظر آرددر دیده نهالی شود و گریه بر آرد
خوبی چنانکه از تو صبوری نمی توانهرچند آتشی ز تو دوری نمی توان
ز تو چونکه بیوفایی چه خوشست دور بودننفسی بتلخ کامی زدن و صبور بودن
مده ساقی پیاپی جام و بیهوشم مساز امشبشدم من از رخت محروم چون دوشم مساز امشب
آه کز جلوه ی نازک بدنی مست شدمچاک دامان گلی دیدم و از دست شدم