گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شد سگش یار رقیب و جور با خود می کندبا بدان هر کو نکویی می کند بد می کند
گرچه از عشق بتان صبر و دل و هوشم شدباز عاشق شدم آن جمله فراموشم شد
هر شمع جمالی که بر افروخته باشدپروانه او جان من سوخته باشد
گنجی است عشق کز وی صد جان هلاک گرددصد دل خراب گردد صد سینه چاک گردد
صید یوسف صورتان دل از ره معنی کندگرگ بیمعنی چه سگ باشد که این دعوی کند
مشاطه تو جلوه ناز ای پسر بودطاووس را چه حاجت مشاطه گر بود
با فتنه چشم تو چه تدبیر توان کردخوابم نه چنان است که تعبیر توان کرد
بغیر خون جگر دل شراب ناب نخوردبتلخی د من هیچکس شراب نخورد
جوانی ز ناسازگاری جفتبر پیرمردی بنالید و گفت
گرمی کوثر بدان لبهای خندان داده اندجرعه دردی بما هم دردمندان داده اند
بیخود شده بودم چو سخن یار بمن کردکو واقف حالی که بپرسم چه سخن کرد
مپرس یوسف من کز تو گلرخان چونندچو گل بریده کف از رشک و غرقه در خونند
کی شود سرو من آگه ز دل افکاری چندتا چو گل در ته پا نشکندش خاری چند
مست رفتی و ز شوقت جگرم چاک بمانددل بخون غرقه از آن روی عرقناک بماند
عاشقان ره بسر گنج الهی دارندبجز از بخت دگر هرچه تو خواهی دارند
وه که این شیرین غزالان بازی ما می دهندهر کرا کردند مجنون سر به صحرا می دهند
گرچه بر فرهاد شیرین جور بی اندازه کردیک سخن گفت از لب شیرین که جانش تازه کرد
نتوان بر ساقی سخن از توبه عیان کردپیش محک تجربه قلبی نتوان کرد
چون لاله جهانی بغمت غرقه بخونندیکبار نگه کن که اسیران تو چونند
پسر چون ز ده بر گذشتش سنینز نامحرمان گو فراتر نشین
سرو من تا چو مه از خانه زین گشت بلندآفتابی دگر از روی زمین گشت بلند
خوبان که فرق تاقدم از جان سرشته اندمردم کشند اگرچه بصورت فرشته اند
گر کاکلی بتان بسر خود رها کنندصاحبدلان تفرج صنع خدا کنند
صبوری از غمت ایشوخ بیوفا تاچندغم تو تا کی و صبر و شکیب ما تا چند