گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
من خود به چه دل زنم دم سودایشیا من چه سگم که دیده سازم جایش
جز در غم تو شادی من نفزایدجز در طلبت جان و دلم ناساید
ای نسخه نامه الهی که توییوای آینه کمال شاهی که تویی
ای گوهر فضل و علم و دریای علوماز رای تو شد درج دو گوهر منظوم
ای آنکه چو تو شهی زمانه بنزاداز جمله کفر گشته جانت آزاد
ای ماه زحسن خلق تو یافته بهرپر مشک زباد خلق تو جمله دهر
چون من به نفس خویشتن این کار می کنمبر فعل دیگران به چه انکار می کنم
او را خواهی از زن و فرزند ببرمردانه درآی و خویش و پیوند ببر
عشاق به فضل آشنایان تواندسرگردانان شکسته پایان تواند
رزاق یکی است هر که جز او مرزوقایمان این است و آن دگر کفر و فسوق
اقسمت بمن رجوت ان یدنیکمانی معکم بکل ما یعنیکم
تقدیر چو سابق است تعلیم چه سودجز بندگی و رضا و تسلیم چه سود
خواهی که خدا هرچ نکو با تو کندارواح ملایک همه رو با تو کند
جز حق حکمی که حکم را شاید نیستشخصی که زحکم او برون آید نیست
راضی چو نیی بدانچ او با تو کندآن کن که خوش آیدت چو رو با تو کند
ایزد همه کار بد و نیکو دانداو راز دل رومی و هندو داند
آنجا که سعادت است چه تسبیح و چه چنگآنجا که شقاوت است چه نام و چه ننگ
آن کس که از او صبر محال است و سکونمبگذشت ده انگشت فروبرده به خونم
گر هست سعادتت چه شکر چه شرنگور زانک شقاوت است چه صلح و چه جنگ
می کن ستمی و هر چه بادا باداکم گیر دمی و هر چه بادا بادا
گر کشته ما غم آورد غم درویمگر بهره ما درد بود درد خوریم
تو بر دل من حکم روانی می کنهر حکم روانی که توانی می کن
تو به دانی دوای جانم کردنمن هیچ دوای خود ندانم کردن
تا بتوانم به ترک غمها سازمگر بگریزم من از غمت ناسازم