گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمنداندل از انتظار خونین دهن از امید خندان
باید که زجمله خلق تنها گردیآنگه به طریق خرقه پیدا گردی
تا هست به دستت از تصرف میزاندر عین خسارتی و در بحر گمان
در هستی اگر به عمر نوحی برسیدر هر نفسی زو به فتوحی برسی
اصحاب طلب چون به صفایی برسندخواهند کز آنجا به رضایی برسند
در کار آویز و گفت و گو را بگذارکز گفت نشد هیچ کسی برخوردار
چون از سر جد پای نهادی در کارسررشته خود به دست عشقش بسپار
تا ره نروی به صبح منزل نرسیتا جان نکنی به هیچ حاصل نرسی
بی نیش مگس به نوش شهدی نرسیبی جان کنشی به نیک عهدی نرسی
هر چند که تو چاره بهبود کنیآن به که هر آنچ می کنی زود کنی
چون این ره را تو مشتری بی چیزیباید که به هر واقعه ای نگریزی
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهارانکز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
از پستی اگر طالب بالا گردیشک نیست که همچو عقل والا گردی
این راه به شش پنج نشاید رفتنبا راحت و بی رنج نشاید رفتن
ای دل تو به نور حق مجازی نرسیتا مرکب جهد وجد نتازی نرسی
ای دل به غم فراق رایی می زنبر چنگ امید او نوایی می زن
خود بین هرگز به هیچ حاصل نرسدتا جان ندهد به عالم دل نرسد
بیگانه صفت دلا هوایی می زنگه گه لافی زآشنایی می زن
هرگه که مقدم به مقالات شویپیش صنم صفات خود لات شوی
لاشک و لا خفاء من عاش یموتمن قمط فی المهد حواء التابوت
ای تن همه وصل کار سازی است مخسبوز یار همه بنده نوازی است مخسب
گر می خواهی بقا و پیروز مخسببر آتش عشق دوست می سوز مخسب
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاراندو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران
ایام گلست و عیش باقی است مخسبآخر نه لبت بر لب ساقی است مخسب