گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای دل سررشته امل کوته کنخود را زبد و نیک جهان آگه کن
گر مایه همت است در گوهر توالا به خدا فرونیاید سر تو
تا یوسف دل را نکنی از بن چاهیعقوب خرد ضریر باشد در راه
برخیز که می رود زمستانبگشای در سرای بستان
صدق است که مرد را همی بخشد جاناز صدق بود همیشه دشوار آسان
گر قصد کنی به رفتن راه وصالصدقی باید رفیق تو در همه حال
از صدق رهانی دل خود را از حیفوز صدق رهانی سر خود را از سیف
گر یک نفس آن جان و جهان بتوان دیدعیش خوش و عمر جاودان بتوان دید
روخانه برو که شاه ناگاه آیدناگاه آید برون آگاه آید
رسمی است میان اهل دل دیرینهکز کینه تهی کنند دایم سینه
ای دل نه تویی که در صفایی نرسیوز خوی بدت به آشنایی نرسی
نه هر که میان ببندد از کفار استیا هر زاهد زسبحه برخوردار است
طعم وحدت بدین دو تویی بخشیپا بسته بند و گفت و گویی بخشی
از راه صفا هر که نصیبی یابدهرگز به جواب هیچ بد نشتابد
خوشا و خرما وقت حبیبانبه بوی صبح و بانگ عندلیبان
تا تعبیه عشق مصفا نشودفکر تو به از لؤلؤ لالا نشود
سجاده به روی آب انداخته گیرخود را به نماز و روزه بگداخته گیر
شرط است مرا زخویشتن برگشتنبا هر که کم از من است همسر گشتن
بر مردم اهل گر بد و نیک آیدگه بسته شود کار و گهی بگشاید
کاری که فروبندد و رخ ننمایددلتنگ مشو که عاقبت بگشاید
در محنت اگر چه صبر ایوبی بهچون عشق به روی تست مغلوبی به
دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشهیعنی که دگر به دل مدار اندیشه
صبری که دلم بدو قوی بود برفتبس دیر به دست آمد و بس زود برفت
با همنفسان دلا دمت همدم نیستدر راه حقیقت قدمت محکم نیست