گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هستم به وصال دوست دلشاد امشبوز غصه هجر گشته آزاد امشب
ای شب منم و وصال جانان امشببگریخته از زمانه پنهان امشب
تا چند شوی تو از پی شمع و شرابتا چند دهی بهر بتان دل را تاب
کردیم دل از جمله مسلم امشبکردیم وداع جمله عالم امشب
جز حق تو بکن جمله فراموش امشبوز جام وصال باده می نوش امشب
زنهار پی طبع هوس پیمایتتاریک مکن روان روشن رایت
ای دل تو چنان بزی که هشیار شویتا بوک دمی به اهل دل یار شوی
گر قسم تو شادی است غمت نفزایدور زانک غم است او چه شادی زاید
تا در پی آن فزون و این کم باشیسودت همه آن بود که با غم باشی
فراق دوستانش باد و یارانکه ما را دور کرد از دوستداران
چون بی خبران مگرد هر دم به دریپادار و زسر مرو به هر درد سری
باطل بینم به سوی کعبه سفرتبی حاصل بینم سفر پرخطرت
عیشی که مهیاست رها نتوان کردسر در سر یار بی وفا نتوان کرد
خواهی که تو را مراد حاصل گرددمگذار که دل زکار غافل گردد
از شمع وصال کمترک یابی نورما کنت مقیدا بتیه و غرور
ای دوست تو در جوال افسانه مباشپا بسته دامهای بی دانه مباش
ای دل مطلب زدیگران مرهم خویشخود باش به هر درد دلی محرم خویش
در راه طلب صادق و ذاکر می باشهر جا که روی صافی و صابر می باش
گر دل زتو بگسلد به غم بشکنمشیا از بر خویشتن برون افکنمش
یا رب چه خوش است زلف خم در خم اوو آن عارض چون شیر و می اندر هم او
سخت به ذوق می دهد باد ز بوستان نشانصبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان
آنی که فلک با تو درآید به طربگر آدمیی شیفته گردد چه عجب
دردا که درون صفه ما را ره نیستو افسوس که سوی وصل ره کوته نیست
ای دل صفت جمال او نتوان گفتوز مرتبه کمال او نتوان گفت