گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
کس زنده کی از هجر تو ای عهد گسل ماندور ماندهم از زندگی خویش خجل ماند
گرچه ارباب خرد طایفه یی پرهنرندعاشقان طایفه دیگر و قومی دگرند
گه بصلحند این بتان گه رسم جنگی مینهنددلربایان دام دل هردم برنگی می نهند
ایشه خوبان که ملک حسنت ارزانی بودناز پنهان تو با من خیر پنهانی بود
در این شهر باری به سمعم رسیدکه بازارگانی غلامی خرید
دل ز فریب گلرخان بی تو شکیب چون کندکیست که خار خار تو از دل ما برون کند
خط سبزی که سر از لعل تو برخواهد کردتاچه با جان من خسته جگر خواهد کرد
رخ او را دهان شکرافشانی چنین بایدچنان خوان ملامت را نمکدانی چنین باید
جان آفرین که جان همه عالم آفریدجان مرا ز محنت و درد و غم آفرید
آن نوجوان ز جور پشیمان نمیشودوین پیر بت پرست مسلمان نمیشود
با قد چون نیشکر آن سبز شیرین بنگریدطوطی آن خط سبز و لعل رنگین بنگرید
لعل او از خون عاشق می بکام خود کشدآه از آنروز که عاشق انتقام خود کشد
چند آن می لب عاشق مخمور ببیندچند آب خضر تشنه لب از دور ببیند
خیال آن لب می جان ناتوان سوزدعجب میی که بلب نارسیده جان سوزد
آن سرو اگر از چشم من در چشم دشمن می شوداز مردم آلوده دل آلوده دامن می شود
یکی صورتی دید صاحب جمالبگردیدش از شورش عشق حال
گذر ز حسن خوش این بت پرست پیر نداردگذشت از همه عالم و زین گزیر ندارد
دل خورد غم که چرا مرده صفت خاک شودزنده چون شمع بسوزش که زغم پاک شود
گر من از درد تو مردم هرگزت دردی مبادجان من گر خاک شد بر خاطرت گردی مباد
کیست کو خاک ز بیداد تو بر سر نکندمگر آنکسکه سر از جیب عدم برنکند
بتر ز محنت هجر ای پسر چه خواهد بودجدا ز وصل توام زین بتر چه خواهد بود
شب همچو شمع آتش آهم زبانه زدتیر مراد در دل شب بر نشانه زد
تو یار اگر نشوی بخت یار چون گرددبسعی خویش کسی بختیار چون گردد
بیا که نرگس ساقی بشارتی داردسر نیاز صراحی اشارتی دارد