گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دنیا که جوی وفا ندارد در پوستهر لحظه هزار مغز سرگشته اوست
چون هست جهان به نیستی آلوده استغم خوردن نیک و بد ازو بیهوده است
جان در تن تو نفس شماری بیش استوین کالبد تو یادگاری بیش است
ای خواجه اگر تو را سعادت خویش استایمن منشین زآنچ تو را در پیش است
چندین گفتم دلا که از خود برخیززآن پیش که کاریت بیفتد برخیز
ای دل مگشای لب زاسرار و بروزنهار نگه دار زاغیار و برو
خواهی به زمین نشین و خواهی به بساطخواهی به غمش گذار و خواهی به نشاط
ای رخ چون آینه افروختهالحذر از آه من سوخته
عالم همه محنت است و ایام غم استگردون همه آفت است و گیتی ستم است
تا هست غم خودت نبخشایندتتا با تو توی هست بننمایندت
خاک در کس مشو که گردت خوانندور گرم چو آتشی که سردت خوانند
جز قطع نظر به کام رهرو نکندواین کوی وصال غیر او هو نکند
چندانک تو در بند علایق باشیمی دان که زجمله خلایق باشی
هرگه کآید زبحر ربانی سیلدیگر نکند این سگ نفسانی میل
گر پنهان کرد عیب اگر پیدا کردمنت دارم ازو که بس برجا کرد
کامل زیکی هنر ده و صد بیندناقص همه جا معایب خود بیند
فریاد از آنچ نیست و می خوانندمزاهد نیم و بزهد می دانندم
با خلق خدا تصرف آغاز مکنچشم خود را به عیب کس باز مکن
ای که ز دیده غایبی در دل ما نشسته ایحسن تو جلوه می کند وین همه پرده بسته ای
صد بار بگفتم این دل سوخته راکآبی برزن آتش افروخته را
من پیرو طبعم این ضلالت زآن استبی حاصلم از عمر ملالت زآن است
در باغ وجودم چو گیاهی بنماندوز لشکر صبرم چو سپاهی بنماند
گفتم به گه کار به کار آید یاروندر غم عشق غمگسار آید یار
ای دل چه نشسته ای درین ویرانهنزدیک آمد که پر شود پیمانه