گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
افسوس که عمر رفت بر بیهودههم لقمه حرام هم نفس آلوده
دل از پی آب و نان در آتش نبودچون حال پریشان و مشوش نبود
هر پیر که دل به عشرت و لهو سپردیا حرف سکون زتخته لهو سترد
گر معترفی به زشتخویی نیکیگر عیب کسی دگر نجویی نیکی
حناست آن که ناخن دلبند رشته اییا خون بی دلیست که در بند کشته ای
ای دل زنفاق درگذر تا برهیبر صدق همی دار نظر تا برهی
آخر نه به عالم آدمی زآن آمدکاو همچو بهایم خورد و آشامد
هر چند که از دست تو آید که کنیبر هیچ کسی جفا نباید که کنی
در راه نفاق اگر بتی بتراشیدر پیش نهی و جان برو می پاشی
چون گل به میان خار می باید زیستبا دشمن دوست وار می باید زیست
مردم نشود به گوش و چشم و بینیمردم آن است کزو نکویی بینی
سنت کردی فریضه حق مگذاروآن لقمه که داری از کسی باز مدار
گر عاقلی آزاد شو از بند هوسدر راه خدا خرج کن این یک دو نفس
آزار طلب مکن که آزار این استبگذار خرابی که خرابات این است
دلداری کن اگر دلی داری توهر دل که به تو رسد نگه داری تو
ای باغ حسن چون تو نهالی نیافتهرخساره زمین چو تو خالی نیافته
هر تن که سرشت بد بود محضر اوناچار همان بدی بکوبد در او
از حاصل کار این جهانی کردنمی کن ز بهی آنچ توانی کردن
گفتن دگر است و آزمودن دگر استوز رشته خود گره گشودن دگر است
هان تا نکنی هرآنچ بتوانی کردبس کینه کش است روزگار ای سره مرد
خواهی که تو را هرآنچ نیکوست بودبدخواه تو جمله بی پی و پوست بود
ای آمده گریان زتو خندان همه کساز آمدن تو گشته شادان همه کس
اینجا اگر اندکند و گر بسیارندهم از پی آنند که تخمی کارند
بس خون جگر که مرد را خورده شودتا بیش بدی با دگران برده شود