گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دل گرچه به بد گرایدت نیکی کناز بد چه گره گشایدت نیکی کن
آن به که دلت زهر بدی پرهیزدگل کار که ارخار بکاری خیزد
سرمست بتی لطیف سادهدر دست گرفته جام باده
تا گرد بهانه خواجه تا کی گردیاز گرم روان خوب نباشد سردی
بیشی مطلب زهیچ کس بیش مباشچون مرهم و موم باش و چون ریش مباش
کاریت که از بهر خدا فرمایندنیکی کن تا جمله تو را فرمایند
تا چند بری به بدگمانی گفتنبد باشی اگر نیک ندانی گفتن
گر باخبری زدل دل آزار مباشپیوسته به طبع خود گرفتار مباش
در دیده دیده دیده دیده بپوشتا زهر تو قند گردد و نیش تو نوش
بامدعیان چو آب و آتش مامیزچون باد زخاک تا توانی برخیز
گر بر سر دریا نه سبک تر زخسیدانم زچه در پی هوا و هوسی
هر زخم که بر سینه غمناک آیداز تیغ زبان نفس ناپاک آید
ای دل باید که تو جفاکش باشیخاک پی خلق را تو مفرش باشی
ای یار جفا کرده پیوند بریدهاین بود وفاداری و عهد تو ندیده
هر کاو به جمال سروری مشتاق استسرمایه او مکارم الاخلاق است
در خوی خوش است عیش خوش کز جان استور عیشی هست غیر ازین سرد آن است
خوی خوش تو بهار و باغ تو بس استعلم و عملت چشم و چراغ تو بس است
تا ظن نبری که شاهدی روی خوش استیا راحت جان عاشقان بوی خوش است
گر قرب خدا می طلبی خوش خو باشوندر حق جمله خلق نیکو گو باش
نفس تو و خوی بد اگر برگرددمقصود دو عالمت میسر گردد
در مهره عشق باختن با دگرانچون شیر و شکر گداختن با دگران
ای دوست اگر بهشت را داری دوستیک نکته بیاموز که آن سخت نکوست
می باید ساختن گرت برگ صفاستبا نیک و بد و خرد و بزرگ و کژ و راست
او را خواهی دل به غمش یکتو کناز بد ببر و هر چه کنی نیکو کن