گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
با برگ مژه سد سکندر سفتنصد آتش نمرود به دیده سفتن
خواهی که بر خدای باشی مقبولنیک همه خلق گو و می باش حمول
تا خانقه حرص تو ویران نشوددشوار زمانه بر تو آسان نشود
هان ای واحد زباد حرصی تو اسیرزان نیست تو را زآتش حرص گزیر
از آتش حرص و آز تا چند نفیرای آب زروی رفته پندی بپذیر
گر بر سر نفس عقل را میر کنمبر گردن او زتوبه زنجیر کنم
ای خواجه یقین را به گمان می طلبیوز نکته آن اگر نشان می طلبی
ای باد بامدادی خوش می روی به شادیپیوند روح کردی پیغام دوست دادی
گر با خردی تو چرخ را بنده مشودر پای طمع خوار و سرافکنده مشو
خود را به طمع درین بلا افکندیبگسل زطمع تا تو درو پیوندی
ای دل چو نصیب تست سرگردانیاز طالع شوم خود چه سرگردانی
در راه طلب زنیست هستی خیزداثبات درستی از شکستی خیزد
صوفی غم جان خور تو غم نان تا کیوز پرورش این تن نادان تا کی
از کم خوردن زیرک و هشیار شویوز پر خوردن ابله و بیکار شوی
قانع به یک استخوان چو کرکس بودنبهتر که طفیل نان ناکس بودن
معشوقه عیان بود نمی دانستمبا ما به میان بود نمی دانستم
از عقل و هنر هر آنک بی مایه بوداز مرتبه بر بلندتر پایه بود
تا در سر تو مایه مایی و منی استآگه نشوی که مایه کار تو چیست
دیدی که وفا به جا نیاوردیرفتی و خلاف دوستی کردی
هر ذره که در هوای او گردان استصد چون سر کیقباد و نوشروان است
تا هستی خود را نکنی دامن چاکثابت نشود تو را قدم بر افلاک
به بین نشود کس به تکبر کردننتوان به تکلف شبه را در کردن
ای خلقت تو زخاک وز آب منیچندین چه تکبر کنی آخر چو منی
از کبر مدار هیچ در دل هوسیاز کبر به جایی نرسیده است کسی