گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن کس که سرشته باشد از آب منیاو را نرسد که او کند کبر و منی
دردا که تو از غرور وز بی خبریبس بی خبری از آنچ بس بی خبری
الورد یقول بعد ما کنت اناسقد صرت من العجب مهانا واداس
ای خسته و بسته از پس بینی خویشبینی که چه بینی تو زخود بینی خویش
از خود بینی اگر شوی مست غروردوران فلک بر تو شود دیده مور
مپرس از من که هیچم یاد کردیکه خود هیچم فرامش می نگردی
ای نفس به سوی حق چنین نتوان شددر حضرت او بی دل و دین نتوان شد
رو دیده بدوز تا دلت دیده شودزان دیده جهانی دگرت دیده شود
از خوی بد تو زان همی رنجد کسکاندر نظرت هیچ نمی سنجد کس
از غایت خودپسندی و خودبینیعالم همه نیکند و تو شان بدبینی
خودبین هرگز به هیچ حاصل نرسدتا جان ندهد به عالم دل نرسد
یک دم چو نیی تو عاشق صادق عیشکی دریابی حلاوت صادق عیش
چون خاک به زیر پایها فرسودنبه زانک به عجب آب روی افزودن
گر بر سر دریا نه سبک تر زخسیدایم زچه در پی هوا و هوسی
یکچند دویدیم نه بر راه صواببرداشته از روی خرد پاک نقاب
در عمر درنگ نیست ممکن بشتابآن قدر که ممکن است از وی دریاب
مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردیبه زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی
گر شیر دلی صید هراسان مطلبدشوار شود حاصل آسان مطلب
دل را تو همه جگر دهی افسوس استخود را همه درد سر دهی افسوس است
افسوس که عمر رفت و هشیاری نیستدردا که امید خویشتن داری نیست
تا گوش دلت به غفلت است آکندهدل را تو مپندار که گردد زنده
زین سان که توی دیده به خاک آکندهدشوار توان کرد تو را بیننده
این دل نه همانا که تو با راه آییدر راه بقا چو طالب جاه آیی
صد زخم چشید نفس و افگار نشدصد تجربه کرد عقل و بر کار نشد